حضور خیابانی مردم یک پدیده اصیل اجتماعی است نه استثنا

به گزارش روابط عمومی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی حجت الاسلام دکتر وحید سهیلی، عضو هیأت علمی گروه غرب شناسی پژوهشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار گروه دین و اندیشه پایگاه مطالعاتی سدید گفت: رسالت اولیه اصحاب علوم اجتماعی، پذیرش رویداد خیابان به‌عنوان یک پدیده اصیل است، نه یک امر استثنایی یا استعلایی که نتوانیم درباره آن سخن بگوییم و صرفاً به نگارش متون ادیبانه بسنده کنیم. همان‌طور که مشاهده نمودید، برخی از اصحاب علوم‌انسانی در مواجهه با این پدیده دست به تولید ادبیاتی احساسی و ذوقی زدند. تولید این دست متون بدین معناست که شخص همچنان تمایلی به مواجهه عمیق و علمی با آن ندارد.

 متن کامل مصاحبه حجت الاسلام دکتر وحید سهیلی، عضو هیأت علمی گروه غرب شناسی 

رسش نخستی که در این مجال قصد طرح آن را داریم، این است که به نظر شما، وجه پیوند جامعه ایرانی با نهاد ولایت‌فقیه چیست؟ چگونه می‌شود که علی‌رغم شهادت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، پیوند مردم با این نهاد و نظام اسلامی دچار کمترین گسستی نشده و شاهدیم که به‌محض انتخاب رهبر جدید توسط مجلس خبرگان، مردم وفاداری خود را به ایشان اعلان می‌کنند؟

سهیلی: در ابتدا شهادت تمام شهدای جنگ رمضان، فرماندهان شهید، آقای دکتر لاریجانی، مردم مظلومی که شهید شدند و بالاخص شهادت امام خامنه‌ای (ره) را خدمت شما و تمام خوانندگان این گفتگو تسلیت عرض می‌کنم. ما باید بابت این قضیه، تحلیلی از ایران به دست بیاوریم؛ تمام دعوا بر سر این است که ایران کجاست و چیست؟ از یک منظر، به نظر من ولایت‌فقیه خودِ تاریخ ایران است؛ چکیده تاریخ ایران اسلامی و مجموعه تجارب مثبت و منفی که داشته، تجمیع شده و عصاره آن ظهور و بروز یافته و تبدیل به «دولت» در یک معنای اسلامی شده است. آنها دولت را به معنای قوه مجریه به کار نمی‌برند، بلکه آن را به معنای قدرت و حاکمیت استعمال می‌کنند و فرم، الگو و صورت آن نیز ولایت‌فقیه است. من ولایت‌فقیه را این‌گونه می‌فهمم؛ لذا کاملاً در پیوستگی با تاریخ آن را درک می‌کنم.

اکنون توضیح می‌دهم که این امر چه پیوستگی‌ای دارد. این مفهوم البته در مقابل دیدگاه‌های رقیب و بدیلی قرار می‌گیرد که در این سال‌ها، در مواجهه با این ثروت، سرمایه تاریخی و هویتی ملت ایران به نام ولایت‌فقیه شکل گرفته است: دیدگاه‌های رقیبی که این حقیقت را نادیده انگاشته‌اند، دیدگاه‌هایی که خواسته‌اند قرائتی ارائه کنند که زوایا و سویه‌هایی مخالف با این سنت تاریخی دارد یا دیدگاه‌هایی که اصلاً نمی‌خواهند این سنت تاریخی را در وجه یکپارچه و منسجم خود ببینند. برای مثال، آقای «شایگان» هنگامی که از هویت چهل‌تکه صحبت می‌کند، اصلاً نمی‌خواهد این هویت را درک کند و آن امر واحدی که در پس تمام تکثرات وجود دارد را نمی‌پذیرد. ایشان درست می‌گوید که ما با هویت‌های متنوع و متکثری روبه‌رو هستیم؛ فرهنگ و تاریخ ایرانی مجموعه‌ای از کثرت‌هایی است که از منابع مختلف ریشه گرفته، تجمیع یافته و هر کدام نماد و نمودهایی در جامعه پیدا کرده‌اند. این موضوع صحت دارد، اما در پس تمامی این موارد، امر واحد کشسانی در طول تاریخ وجود داشته که تا به امروز امتداد یافته و به این ولایت‌فقیهی که با انقلاب اسلامی رقم خورد، مبدل گشته است. ولایت‌فقیه با انقلاب اسلامی رقم نخورد، بلکه ولایت فقیهی است که در مقطع انقلاب اسلامی بروز پیدا کرد. پس بروز و ظهورات ولایت‌فقیه، فراتر از انقلاب اسلامی است.

محتوای اسلام، عامل مسلمان شدن ایرانیان

خوانش شما از تاریخ چیست که بر اساس آن چنین پیوندی را میان ولایت‌فقیه و کلیت تاریخ ایران می‌بینید؟

سهیلی: من برای توضیح تاریخ ایران، میان تاریخ سیاسی و تاریخ فرهنگی تفکیک قائل می‌شوم. تاریخ سیاسی ایران شامل سلسله‌هایی بوده است. من از دوره‌های پیشین صحبت می‌کنم و از دوره معاصر فراتر می‌روم تا پایگاه‌های این هویت تاریخی را تبیین کنم. برای پاسخ به این سؤال، اهمیت دارد که بدانیم ما یک تاریخ سیاسی داریم؛ سلسله‌ها و طوایفی که هر کدام آمدند، قدرت را در دست گرفتند، رفتند و مجدداً سلسله و طایفه دیگری روی کار آمد. این تاریخ سیاسی ایران است.

ما یک تاریخ فرهنگی نیز داریم؛ مردم با منطق رفت‌وآمد این سلسله‌ها زندگی نمی‌کردند. مردم ایران پایه‌های فکری، اعتقادات، سنت‌ها و ارزش‌هایی داشتند و هویت خود را به آنها پیوند می‌زدند. هویت سلسله‌ها به عصبیت متصل بود و بر مبنای آن شکل می‌گرفتند. یک سلسله خود را از طایفه فلان، نسل فلان و نوادگان فلان شخصیت می‌دانست و با آن قبیله و شاکله پیش می‌آمد، سپس می‌رفت و سلسله دیگری جایگزین می‌شد. همین رفت‌وآمد گروه‌ها و جریان‌ها مبتنی بر عصبیت است که ابن خلدون نیز آن را بیان کرده و برخی همچون آقای دکتر «پارسانیا» در آثارشان آن را تبیین کرده‌اند.

اما تاریخ فرهنگی ایران به این معناست که هویت مردم، وابسته به این شاهان و سلسله‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند، نبوده است. بلکه ریشه‌های دیگری داشته و نظام ارزشی و معنایی متفاوتی زندگی آنان را سامان می‌داده است. قطعاً این حوزه متأثر از دستگاه سلطنت و آن شاهان و حاکمان بوده است؛ بدیهی است که قدرت بر این عرصه اثر می‌گذارد؛ کما اینکه این حوزه نیز بر قدرت تأثیرگذار بوده است. این ترابط میان تاریخ فرهنگی ایران و مؤلفه‌های آن با تاریخ سیاسی وجود داشته، اما بر یکدیگر منطبق نبوده‌اند. ما می‌توانیم از ایران صحبت کنیم و برای انسان ایرانی، مؤلفه‌ها و هویت‌های فرهنگی متعددی را برشماریم، بدون اینکه بخواهیم مؤلفه جوهری آن را به یک سلسله پادشاهی مرتبط سازیم.

این سلسله‌های پادشاهی در حاشیه این تاریخ فرهنگی قوی، ریشه‌دار و تنومند می‌آمدند و می‌رفتند و البته تأثیرگذاری خود را نیز داشتند. این نکته صحیحی است. بحث من تفکیک‌کردن مطلق نیست، بلکه این است که این دو را به یکدیگر تقلیل ندهیم. یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های این تاریخ فرهنگی، حضور دین و معنویت در ایران بود. نمود این دین و معنویتی که زندگی انسان ایرانی را سامان بخشید، اسلام شد. اسلام ابداً به زور شمشیر وارد ایران نشد. دستگاه خلافت حمله کرد، اما ایرانی‌ها به این دلیل مسلمان نشدند. ایرانیان در تعامل با مسلمانان و محتوای اسلام آن را پذیرفتند. بسیار جالب است که هیچ حمله خارجی دیگری باعث نشد ایرانیان هویت فرهنگی خود را از دست بدهند. تنها نقطه‌ای که تغییر هویتی رخ داده و آموزه‌های آن گروه پذیرفته شده، در مورد اسلام است. هنگامی که مغول‌ها حمله کردند، ایرانیان نگفتند مسلمانان پیش‌تر عقاید خود را به ما تحمیل نمودند و اکنون که مغول‌ها آمده‌اند، اسلام را کنار بگذاریم. این اتفاق رخ نداد، بلکه کاملاً برعکس شد؛ ایرانی‌ها در دربار مغول نفوذ کردند، تأثیرات جدی بر آنان گذاشتند و در نهایت رویه آنان را تغییر دادند.

این بدان معناست که ایرانی‌ها محتوای اسلام، ارزش‌ها و عقلانیت اسلامی را برای خود درونی کردند و با آن زندگی می‌کردند. ساخت مرتبط با این عقلانیت در زندگی ایرانی‌ها چه بود؟ نظام دانشی که آن عقلانیت را وارد زندگی روزمره می‌کرد، شامل علم کلام، علم فقه، در لایه‌ای فلسفه و در سطحی فراتر، عموم دانش‌های اسلامی بود. اما وجه روزمره زندگی با فقه سامان می‌یافت و مردم مسائل خود را با فقها حل می‌کردند. فقها گروهی بودند که در تعامل میان تاریخ سیاسی و جریان قدرت، با مردم و این هویت فرهنگی، وساطت و میانجیگری می‌کردند. گاهی به نفع مردم امتیازاتی اخذ می‌کردند و گاهی به مقابله می‌پرداختند که این روند فرازوفرودهایی داشته است.

این تقابل‌ها از مبارزات منفی و سلبی به معنای پرهیز از مواجهه‌های سخت و مستقیم و اتخاذ رویکرد تقیه برای حفظ این کیان آغاز می‌شد تا مواجهه‌های ایجابی که در برخی مواقع صورت می‌گرفت. این رویکردها در مقاطع مختلف متفاوت بوده است که می‌توانیم از منظر تاریخی در فرصتی دیگر این موضوع را به‌صورت مفصل بررسی و تحلیل نماییم. این روند تا دوره معاصر امتداد یافت. در دوره معاصر چندین اتفاق رخ داد. نخست آنکه سلطنت و استبداد در معنای سنتی خود از بین رفتند. سلطنت سنتی وابسته به عصبیت، نژاد، خون و هم‌طایفه بودن بود. یک طایفه به پشتوانه قدرتی که داشت، حاکمیت را در دست می‌گرفت. پس از مشروطه، به دلایل مفصلی که نیاز به تحلیل مجزا دارد، این روند تغییر یافت. استبداد از هویت مبتنی بر عصبیت و ریشه‌های خونی خود تهی گردید. عصبیت تبدیل به امری برساخته نیروی استعمارگر خارجی شد و حکومت پهلوی شکل گرفت.

پهلوی، فاقد عصبیت قبیله‌ای

پهلوی هیچ هویت طایفه‌ای و عصبیت قبیله‌ای نداشت؛ ایل‌وتبار قدرتمندی نبودند که قاجار را کنار بزنند و قدرت را به دست بگیرند. انگلستان در پشت پرده این ماجرا قرار داشت؛ بنابراین، هویت آنان اساساً با وابستگی شکل گرفت و نمی‌توانند وابسته نباشند؛ اساساً مستقل‌بودن را نیاموخته‌اند. این نهاد سنتی استبداد از هم پاشید و دیگر حتی به معنای عصبیت نیز ریشه‌ای در این سرزمین نداشت و تمام پشتوانه و تکیه‌گاه آن به امر خارجی مبدل شد. این دستگاه حاکمیتی تضعیف شد؛ هرچند حکومت پهلوی جریان مذهبی و نهادی که نماینده تاریخ فرهنگ ایران بود – یعنی نهاد حوزه، روحانیت و فقها – را تضعیف نمود، اما درعین‌حال زمینه‌ها و ظرفیت‌هایی برای باروری آن نیز فراهم گشت. تقریباً هم‌زمان با روی کار آمدن «رضاخان میرپنج»، حوزه علمیه قم در حال شکل‌گیری بود و آبستن تحولات بسیار بزرگی شد. مهم‌ترین تحول چه بود؟ این بود که قدرت دیگر از پشتوانه عصبیت برخوردار نبود و تکیه‌گاه آن خارجی بود.

ازآنجاکه جهان در آن ایام دچار اتفاقات بزرگی نظیر جنگ‌های جهانی و کشمکش میان قدرت‌های مختلف شده بود، دستگاه سلطنت تضعیف گردید. یک روز به این سمت متمایل و روز دیگر به سمتی دیگر متمایل می‌شد. پادشاه نمی‌دانست باید به کدام قدرت تکیه کند و درگیر قمار سیاسی شده بود. حکومت دچار تشویش بود و این تشویش، خود را در مدیریت، راهبری دستگاه قدرت و اعمال حاکمیت نشان می‌داد. ازآنجاکه هویت مستقلی نداشت، این اضطراب مستقیماً به نحوه حکمرانی منتقل می‌گردید.

ازسوی‌دیگر، جریان مذهبی پس از یک دوره فترت، به یک بازیابی عمیق دست یافت. حوزه علمیه قم تبدیل به منبع جوشانِ پرورش افرادی شد که این سنت تاریخی را می‌شناختند و حامل آن بودند. در آن برهه، به پشتوانه این افراد و نیروی شکل‌گرفته که متکی به یک تاریخ هزارساله بود و مردم نیز با آن عجین بودند، حضرت امام خمینی (ره) یک مواجهه ایجابی بسیار جدی را آغاز نمود و انقلاب اسلامی را رقم زد.

ایشان ایده ولایت‌فقیه را شکل داد. این ایده صرفاً در کتاب‌ها شکل نگرفت. اصل ایده پیش‌تر در متون وجود داشت و در لایه‌هایی از تاریخ فرهنگی و سیاسی ایران نیز بروز یافته بود، اما اینکه در سطح حداکثری متبلور شود و بروزی مشابه اقدام امام خمینی (ره) داشته باشد، بی‌سابقه بود؛ بنابراین، امام خمینی (ره) صورت جدیدی از ایده قدیمی و تاریخ‌مند ولایت‌فقیه را متجلی ساخت. امام خمینی (ره) در موقعیت سرحدی قرار نداشت. امام خمینی (ره) «چترباز» نبود؛ این تعبیری است که برخی در گذشته در مورد ایشان به کار می‌بردند. مفهوم موقعیت سرحدی را این‌گونه توضیح داده‌اند که در شرایط ابهام و به‌هم‌ریختگی، افرادی فرود می‌آیند، از موقعیت سوءاستفاده کرده و کار را در دست می‌گیرند. امام خمینی (ره) در چنین موقعیتی نبود. پشتوانه ایشان یک تاریخ هزارساله و یک تاریخ فرهنگی مستحکم بود؛ تاریخی که اکنون در عرصه قدرت سیاسی نیز خودنمایی می‌کرد. ایشان در حاشیه قرار نداشت و اتفاقاً در متن جامعه و در بطن تاریخ ایران حضور مؤثر داشت.

پس از وقوع این اتفاقات، مخالفان ابتدا منکر آن شدند. سپس ادعا کردند که ایشان در موقعیت سرحدی بوده است. در دهه شصت که ارکان انقلاب در حال تثبیت بود، از تعبیر دیگری استفاده کردند و گفتند رهبری ایشان «کاریزماتیک» بوده است. استفاده از مفهوم کاریزماتیک به این معنا بود که نوع تعامل مردم با ولی‌فقیه را به مجموعه‌ای از روابط عاطفی و خصوصیات فردی تقلیل دادند. زمانی که رابطه صرفاً عاطفی تحلیل شود، طبعاً تزلزل‌پذیر جلوه می‌کند. به همین دلیل، در دهه هفتاد و برای تقابل با امام شهید، طرح «جامعه مدنی» را در برابر موقعیت حقوقی ایشان – یعنی ولایت‌فقیه – مطرح نمودند. استدلال آنان این بود که شخص کاریزماتیک – یعنی امام خمینی (ره) – رحلت کرده‌اند و ما نمی‌توانیم آن وضعیت را ادامه دهیم؛ زیرا قرار نیست جامعه دائماً در وضعیت عاطفی به سر ببرد، بلکه باید قانون حاکم گردد؛ منظور آنان از قانون نیز قانون سکولار بود، نه قانونی که در این سنت تاریخی ریشه داشته باشد.

ساختارمند کردن حکم حکومتی

افزونه یا آورده رهبر شهید انقلاب اسلامی – حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (ره) – بر این جریانی که امام خمینی (ره) راه انداختند چه بود؟

سهیلی: رهبر شهید انقلاب، اقدام بسیار بزرگی انجام دادند. ایشان ولایت فقیهی را که امام خمینی (ره) از دل این تاریخ تنومند ایران استخراج کرد و به واسطه آن عرصه قدرت را سامان بخشید، نهادینه کردند. نهادینه‌کردن به چه معناست؟ بدین معنا که تلاش کردند آن را در تمام شئون این نظم جدید اشراب نموده و وارد سازند. من یک نمونه بیان می‌کنم که به نظرم کمتر مورد توجه قرار گرفته است. رهبر شهید انقلاب حتی الگوی حکم حکومتی را تغییر دادند. اگر دقت کنید، در سال‌های اخیر ایشان مستقیماً حکم حکومتی صادر نمی‌کردند؛ به این معنا که شخصاً مکتوب نمایند: «من حکم می‌کنم». ایشان فرمودند «رؤسای سه قوه بنشینند، هم‌فکری کنند و تصمیم بگیرند؛ تصمیمی را که آنان اتخاذ نموده و مصلحت جامعه می‌دانند، من تأیید و امضا می‌کنم.» در واقع، به‌جای آنکه شخصاً به اعلام نظر بپردازند، از فرم نهادهای جمهوری اسلامی برای تحقق این حکم بهره بردند.

این مسئله معنای بسیار عمیقی دارد. این اقدام سبب شد تا دستگاه حاکمیت و مردم، توأمان به بلوغ برسند. یعنی نه‌تنها مردم، بلکه ساختارها و رجال سیاسی نیز همگی به بلوغ دست یافتند. رئیس‌جمهوری که منتقد ولایت‌فقیه و اصل ۱۱۰ قانون اساسی بود، به تعبیر رهبر شهید انقلاب، خودش بیشترین استفاده را از ظرفیت این اصل نمود. گذر از آن وضعیت در دهه هفتاد و دوران دولت اصلاحات، به نقطه‌ای رسید که مقرر شد اگر قرار است از این ظرفیت استفاده شود، متکی به شخصِ دارایِ این موقعیت نباشد، بلکه متکی به یک سامان نهادی باشد.

میل به نهادینگی، ریشه تاریخی در ایران دارد

ریشه‌های پاسخ به پرسشی که اکنون مطرح می‌کنم، در میان مباحث پیشین شما بود، اما آن را طرح می‌کنم تا بسط و تفصیل بیشتری بدهید. یکی از موضوعات جامعه‌شناختی، بحث اقتدار نهاد دولت یا حکمرانان است. مراد از اقتدار نیز آن حالت پذیرش و اطاعت همراه با رضایت میان مردم و حاکمیت است. آنچه که در فضای جامعه‌شناختی رواج دارد، آن است که اقتدار در سیستم‌های غربی نهادی است. به‌عبارت‌دیگر، برخاسته از قانون و ساختار بوده و از همین رو با رفت‌وآمد افراد، میزان اقتدار تغییر نمی‌کند. اما در سیستم‌های شرقی و پیشامدرن، اقتدار وابسته به فرد بوده و در صورت فقدان یک فرد، آن اقتدار به نحو طبیعی به نفر بعدی منتقل نمی‌شود. پرسشی که وجود دارد آن است که در جایگاه فعلی، به نظر شما چه میزان اقتدار رهبر شهید انقلاب فردی بوده و چه میزان خصلت نهادی و ساختاری داشته است؟ از اساس این انگاره جامعه‌شناختی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

سهیلی: اولاً بنده با این انگاره‌هایی که مشهور می‌شوند، چندان همراهی ندارم. اساساً تمام بحث بر سر این است که آیا ما صرفاً یک فرم از ساختارگرایی و قانونمندی داریم و مابقی پدیده‌ها را باید به امری مادونِ آن تقلیل دهیم؟ این همان رویکردی است که «ماکس وبر» اتخاذ کرد. تفاوت میان قدرت قانونی در مقابل قدرت کاریزماتیک، دقیقاً در همین نکاتی است که شما اشاره کردید. تمام نزاع بر سر این است که آیا این بحثی که وبر مطرح می‌نماید، اساساً گزاره صحیحی است؟ آیا ما با این چارچوب می‌توانیم تمام جوامع را مطالعه کنیم؟ برای مثال، اگر از جغرافیای ایران خارج شوید، آیا می‌توانید کشوری مانند چین را با این الگو مطالعه نمایید؟ آیا این نوعی تقلیل‌گرایی در تاریخ یک سرزمین کهن نظیر چین یا ایران محسوب نمی‌شود؟ مؤیدات مختلفی را نیز می‌توانیم برای رد این دیدگاه ارائه نماییم. بنده صرفاً به یک مورد اشاره می‌کنم.

این گزاره بسیار شبیه ادعایی است که می‌گویند «ایرانی‌ها توانایی انجام کار تیمی را ندارند؛ در ورزش‌های تیمی ضعیف و در ورزش‌های فردی قدرتمند هستند» و ادبیاتی مشابه این به کار می‌برند. جناب آقای دکتر «رفیع‌پور» در یکی از آثارشان – که اکنون گمان می‌کنم کتاب «آناتومی جامعه» باشد – این بحث را مطرح می‌نمایند که اتفاقاً چنین نیست. چه کسی گفته ایرانی‌ها توانایی کار جمعی ندارند؟ ایشان مثال می‌زنند و می‌فرمایند «هنگامی که می‌خواهید توانایی کار جمعی را بسنجید، نباید صرفاً مصداقی نظیر تیم والیبال یا فوتبال آنان را بررسی کنید، سپس نتیجه‌گیری نموده و آن را به کل این فرهنگ تعمیم دهید. این روش اصولی نیست.»

بلکه باید مشاهده کنید که این مردم، دسته‌های عزاداری و هیئت دارند که دارای هارمونی و نظم است؛ شعار می‌دهند، شعر می‌خوانند و به‌صورت آهنگین آن هم با کمترین اعمال قدرت بیرونی عزاداری می‌کنند. نظم درونی بسیار بالایی وجود دارد و خودشان این انتظام را برقرار می‌سازند. پس نباید ادعا کنیم ایرانی‌ها ظرفیت کار جمعی را ندارند. یا اینکه بگوییم فرهنگ شرقی کاملاً قائم به شخص است؛ بنده با این انگاره اساساً مخالفم. اگر تحلیلی را که از تاریخ ارائه دادیم بپذیریم، اتفاقاً فرهنگ ما تمایل دارد کار خود را با نهاد ولایت‌فقیه سامان بخشد؛ یعنی فقیهی که جایگاهش تعریف‌شده و مشخص است، اعمال قدرت می‌نماید و به زندگی نظم می‌بخشد. اینکه در مقاطعی بسط ید دارد و در مقاطعی ندارد، مبحث دیگری است؛ بنابراین بنده تمایلی به همراهی با این دیدگاه ندارم.

نکته دیگر آنکه نه‌تنها در این بحث، بلکه در هر کجای کره زمین، هر تغییری که رقم می‌خورد، نقطه آغازین آن حتماً انسانی است که دارای خصوصیات و ویژگی‌های برجسته‌ای است؛ در این موضوع تردیدی وجود ندارد و منحصر به ما نیست. در تمام تغییرات بزرگ، وجهی از خصوصیات فردیِ شخص رهبر دخیل است. مباحثی که در روان‌شناسی اجتماعی نیز در خصوص ویژگی‌های رهبر یک گروه مطرح می‌شود، از همین باب است. این نکته کاملاً صحیحی است که رهبر شهید انقلاب، شخصیتی تشکیلاتی و مبارزاتی بودند؛ یک عمر مبارزه کردند و تلاش نمودند تا اهداف را به‌صورت منسجم پیش ببرند. از مرور خاطرات آغاز مبارزات ایشان گرفته تا نحوه عملشان، همگی دلالت بر این دارد که ایشان فردی تشکیلاتی بودند و به دنبال ایجاد یک نظم جمعی تلاش می‌کردند حرکت را به جلو برانند، ساختار ببخشند و بافت ایجاد کنند. تمامی این موارد در خصوص شخصیت ایشان صدق می‌کند. اما می‌خواهم تأکید کنم که مسئله صرفاً به این ویژگی‌ها قابل‌تقلیل نیست. بله، ایشان این ظرفیت را داشتند که نهادسازی را در ساختاری به نام جمهوری اسلامی – که پیش از آن فاقد چنین تجربه‌ای بودیم – بالنده سازند و بپرورانند. این نکته درستی است، اما مسئله فقط این نیست و نباید موضوع را تا این سطح تنزل داد.

تحلیل جامعه‌شناختی حضور خیابانی مردم

سؤالی که در اینجا مطرح می‌شود، آن است که در این روزها و پس از شهادت رهبر انقلاب، به معنای درست کلمه شاهد مبعوث‌شدن ملت ایران در این جنگ بودیم. در این شب‌ها شما هر جای کشور باشید، اجتماعات مردمی را می‌بینید که یک انرژی وصف‌ناشدنی برای نظام تولید می‌کنند. بااین‌حال، برخی این صحنه حماسی را تبدیل به ابزاری برای طرد علم کرده و به علوم اجتماعی که تا پیش از این از کاهش سرمایه اجتماعی و قطبیدگی جامعه می‌گفتند، تاختند. اما اگر همه گروه‌های اجتماعی را در نظر بیاوریم، در می‌یابیم که بخش‌هایی از جامعه ایرانی از صحنه‌های حماسی که در این روزها ساخته می‌شود، غایب است. ما تا کنون جنبه‌های مثبت موقعیتی که در آن قرار داریم را برجسته کردیم. اما با نگاهی آسیب‌شناسانه، به نظر شما چگونه می‌توان این گروه‌ها را نیز دخیل کرده و به صحنه آورد؟ کاستی صحنه امروز چیست که این تجمعات از آنچه که هست، فراگیرتر نمی‌شود؟

سهیلی: بنده حقیقتاً این بحث را صرفاً توصیفی و مدح و ثنای خطابی نمی‌دانم. مسئله این است که چون شما بحث اصحاب علوم انسانی و اجتماعی را مطرح نمودید، باید بگویم پیش از آنکه در این علوم به دنبال راه‌حل و پاسخ باشیم، باید به دنبال یافتن خود مسئله بگردیم. مسئله چیست؟ در ذهنیت جمعی از اصحاب علوم انسانی ما نگاه آسیب‌شناسانه تسلط دارد؛ مسئله همواره آسیب است. یعنی هر زمان که قصد دارند مسئله‌ای را مطالعه کنند، صرفاً بر روی آسیب‌ها متمرکز می‌گردند. در مواجهه با تاریخ ایران، این رویکرد به‌شدت تشدید می‌شود و همواره یک مواجهه آسیب‌شناسانه وجود دارد. به اعتقاد من، این نگرش باید اصلاح گردد.

بنده گاهی تعبیر می‌کردم که اگر انقلاب اسلامی از این لحظه به بعد دیگر وجود خارجی نداشته باشد، ما به‌عنوان دانش‌آموختگان علوم‌انسانی نمی‌توانیم به پدیده عظیمی که در سال ۵۷ اتفاق افتاد، بی‌توجه باشیم. ما نمی‌توانیم آن را با کلیشه‌های رایج تحلیل نماییم یا نادیده بگیریم. امروز ذهن من عمیقاً درگیر این موضوع است. جمعیتی که چندین روز متوالی در خیابان حضور دارند را دیگر نمی‌توان با الگوهای کارناوالی تحلیل نمود؛ برخلاف تجمعاتی نظیر ۲۲ بهمن یا اربعین که عده‌ای تلاش می‌کردند آنها را حرکاتی کارناوالیزه جلوه دهند، این حرکت قابل تقلیل به یک کارناوال خیابانی نیست. روزها حضور مستمر، بسیار معنادار است. به نظرم این پدیده می‌تواند خوراک فکریِ پنجاه سالِ جامعه‌شناسان را تأمین نماید. بنده فعلاً به ساعات یا شب‌های آینده کاری ندارم؛ همین روزهایی که سپری شده، خود یک مسئله اساسی است و اصحاب علوم اجتماعی موظف‌اند به آن توجه نموده و مورد مطالعه قرار دهند.

یک زمان شما می‌فرمایید کُنه مسئله را درک کنید، ظرافت آن را دریابید و مسیر طی شده را انکار نکنید. اما زمان دیگر بحث بر سر این است که چگونه می‌توان این وضعیت را ارتقا داد و بهینه‌سازی نمود؟

سهیلی: اکنون و آینده یک پدیده از گذشته آن قابل‌تفکیک نیستند. زمان حال متوقف بر گذشته است و آینده بستگی به این دارد که شما اکنون و گذشته را چگونه تحلیل می‌کنید. اگر از مواجهه‌های آسیب‌شناسانه و انکاری عبور کردید و آن را به‌عنوان یک مسئله واقعی از درون خودش درک نمودید، آنگاه قادر خواهید بود که درباره آینده آن سخن بگویید؛ اینکه چه ظرفیت‌های بالقوه‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آنها را بالفعل نمود و چه جهت‌گیری‌هایی باید اتخاذ شود. برای مثال، بنده به این موضوع اندیشیده‌ام که چون شرایط این جنگ بسیار پیچیده است و هر لحظه ممکن است فرم جدیدی به خود بگیرد، ما باید برای آینده این تجمعات چه تدبیری بیندیشیم؟ آیا به همین روال استمرار یابد یا فرم آن تغییر کند؟ به نظر می‌رسد باید برای مقاطع مختلف زمانی تا پایان جنگ برنامه‌ریزی نماییم تا این ظرفیت هدر نرود. این ظرفیت عظیم اجتماعی، همانند بارانی است که اگر برای آن مسیر و سدسازی مناسبی تعبیه نگردد، از بین خواهد رفت. این سخن کاملاً متین است که باید برای بارورسازی آن چاره‌اندیشی کنیم.

مقصود بنده این است که رسالت اولیه اصحاب علوم اجتماعی، پذیرش این رویداد به‌عنوان یک پدیده اصیل است، نه یک امر استثنایی یا استعلایی که نتوانیم درباره آن سخن بگوییم و صرفاً به نگارش متون ادیبانه بسنده کنیم. همان‌طور که مشاهده نمودید، برخی از اصحاب علوم‌انسانی در مواجهه با این پدیده دست به تولید ادبیاتی احساسی و ذوقی زدند. تولید این دست متون بدین معناست که شخص همچنان تمایلی به مواجهه عمیق و علمی با آن ندارد. اگر از این مرحله عبور کنیم، در صورت تمایل می‌توانم مواردی را نیز برای مدیریت آینده این تجمعات بیان کنم.

این ظرفیت را در کوتاه‌مدت و بلندمدت چگونه حفظ نماییم؟ به اعتقاد بنده در بلندمدت، تجربه‌ای عظیم به تجربیات انسان ایرانی افزوده شد که در بطن آن می‌توان بلوغ را مشاهده نمود. عملکرد مردم در قبال پدیده شهادت مقام معظم رهبری در مقایسه با سال ۶۷ و رحلت امام خمینی (ره)، تفاوت‌های شگرفی داشت. در این ایام، بنده در تجمعات خیابانی مکرراً از سوی مردم مورد پرسش قرار می‌گرفتم. برخورد و مواجهه آنان بسیار عمیق‌تر و پخته‌تر بود و این خودش نشان‌دهنده یک رشد و ارتقاء بزرگ است.

اما در کوتاه‌مدت، از این مرحله به بعد ما با چندین مقطع و مسئله مواجه هستیم: نخست، ایام نوروز و آیین‌های نوروزی. دوم، چهلم مقام معظم رهبری و سوم، نامشخص بودن افق زمانی جنگ. مساجد و محلات باید فعال شوند؛ برای مثال، اگر چند مسجد در یک محدوده قرار دارند، حداقل به‌صورت نمادین در یک شب، نماز جماعت خود را در میدان اصلی برگزار نمایند. این اقدام به استمرار تجمعات یاری می‌رساند.

در خصوص مراسم چهلم شهدا و مقام معظم رهبری نیز پیشنهاد می‌شود که مراسمات به‌صورت استانی و دومینویی برگزار گردد، نه متمرکز و یکجا. همچنین در صورت بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها، تبلیغ چهره‌به‌چهره مبلغان نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای ایفا خواهد کرد. این موارد، بخشی از نکاتی بود که به ذهن بنده رسید.