بازاندیشی معنایی تا نهادسازی نو؛ ضرورت بازسازی انقلابی ساختار فرهنگی
نوشتاری از دکتر سیدحسین فخرزارع مدیر گروه فرهنگ پژوهی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
پویایی یک فرهنگ انقلابی، بیش از آنکه یک وضعیت تثبیتشده باشد، فرآیندی مستمر از بازتولید، بازاندیشی و انطباق با شرایط متغیر اجتماعی است. هر انقلاب، بهویژه آنگونه که در بنیان خود خصلتی فرهنگی دارد، در نقطة آغاز با شکلدهی به یک گفتمان مسلط و خلق سرمایهای نمادین از ارزشها و آرمانها، توانایی ایجاد انسجام و جهتدهی به کنش جمعی را پیدا میکند؛ اما این وضعیت در طول زمان، تحت تأثیر تغییر نسلها، تحولات محیطی و پیچیدهتر شدن ساختارهای اجتماعی، دچار دگرگونی شده و بهتدریج به فاصلة میان گفتمان اولیه و زیست واقعی جامعه میانجامد. در چنین بستری، اگر فرهنگ انقلابی نتواند پویایی خود را حفظ کند، بهتدریج از سطح نیروی زنده و راهبر به میراثی نمادین و ایستا فروکاسته میشود. انقلاب اسلامی ایران نیز مستثنای از این قاعده نیست و لاجرم باید به بازسازی مستمر خود در چارچوبی که بتواند میان اصول بنیادین و اقتضائات جدید تعادل برقرار کند بپردازد. از نگاه جامعهشناختی، تداوم هر نظم اجتماعی در گرو توانایی آن برای بازبینی خود در پرتو تجربههای جدید است. فرهنگ باید بتواند خود را در قالبهای مختلف و در بستر نهادها و کنشهای روزمره تثبیت کند و این فرایند لزوما از مسیر سازوکارهای رسمی تداوم نمییابد، بلکه در شبکهای از روابط اجتماعی و در تعامل با کنشگران مختلف بازتولید میشود.
از اینرو «بازسازی انقلابی ساختار فرهنگی کشور» نه یک انتخاب اختیاری بلکه ضرورتی تاریخی است؛ ضرورتی که از دل پویایی خودِ انقلاب و تحولات پس از آن برمیخیزد. این ضرورت، کوششی آگاهانه برای احیای پویایی فرهنگ انقلابی است؛ تلاشی که نه به معنای بازگشت صرف به گذشته و نه گسست از آن، بلکه معطوف به بازخوانی خلاق آرمانها، نوسازی نهادهای فرهنگی، کاهش فاصله میان فرهنگ رسمی و زیسته، و همراستاسازی ساختارهای اجتماعی و اقتصادی با ارزشهای بنیادین است. تنها در چنین چارچوبی است که فرهنگ انقلابی میتواند از حالت ایستا خارج شده و به نیرویی زنده، مؤثر و جهتدهنده در حیات اجتماعی تبدیل شود؛ نیرویی که هم ریشه در گذشته دارد و هم توانایی گشودن افقهای جدید را در خود حفظ میکند.
بازسازی فرهنگی را باید بهمثابه تلاشی مستمر، چندلایه و مشارکتمحور برای برقراری تعادل میان وفاداری به اصول بنیادین و انطباق با شرایط متغیر فهم کرد؛ که در آن، با حفظ هستههای معنایی انقلاب صورتها، نهادها و شیوههای تحقق آنها مورد بازنگری قرار میگیرد. این فرآیند زمانی موفق خواهد بود که بتواند شکافهای پدیدآمده میان فرهنگ ایدهآل، فرهنگ رسمی و فرهنگ زیسته را کاهش دهد، نسبت میان سنت و نوگرایی را بهصورت خلاق بازتنظیم کند و در عین حال، بُعد اقتصادی، اجتماعی فرهنگ را مورد توجه قرار دهد، تا ارزشها در متن زندگی واقعی مردم معنا پیدا کنند. تنها در چنین افقی است که میتوان امید داشت آرمانهای اولیه انقلاب، از سطح خاطره تاریخی فراتر رفته و به نیرویی زنده، پویا و مؤثر در ساماندهی حیات اجتماعی تبدیل شوند.
تاریخ انقلابات جهانی گویای این است که هیچ انقلاب بنیادینی حتی اگر در آغاز با انسجام ایدئولوژیک و بسیج گسترده اجتماعی همراه باشد، در طول زمان در وضعیت ایستا باقی نمانده است. آنچه در ابتدا بهصورت آرمان یا گفتمان مسلط شکل میگیرد، بهتدریج در دل نهادها، رویهها و سبکهای زندگی رسوب میکند و همین فرایند نهادینهسازی، همزمان با تغییر نسلها و تحولات محیطی، زمینه را برای فاصلهگیری از صورت اولیه آن آرمانها فراهم میسازد. در این میان، بازسازی فرهنگی نه بهمعنای بازگشت سادهانگارانه به گذشته، بلکه نوعی بازخوانی خلاق و بازتفسیر مداوم اصول اولیه در پرتو شرایط جدید است و اتفاقا این بازخوانی بخشی از بقای انقلاب قلمداد میشود. بنابراین، بازسازی ساختار فرهنگی زمانی امکانپذیر است که لایههای عمیق آن و ارزشهای پیشرویش، در سطح ایدئولوژی باقی نماند، بلکه در سطح کنش روزمره دوباره تنظیم شوند.
از سوی دیگر، انقلابها معمولاً با نوعی سرمایة نمادین و ارزشهایی که در حافظه جمعی تثبیت شدهاند همراه میباشند؛ بازسازی موفق زمانی رخ میدهد که این سرمایه نمادین از حالت تاریخی و یادمانی خارج شده و به زیستة جاری مردم جامعه تبدیل شود. این امر مستلزم آن است که نهادهای آموزشی، رسانهای و سیاسی بتوانند میان گذشته و حال پل بزنند؛ بهگونهای که آرمانهای اولیه نه بهعنوان گزارههایی انتزاعی، بلکه بهعنوان پاسخهایی معنادار به مسائل معاصر بازتعریف شوند. در غیر این صورت، شکاف میان گفتمان رسمی و تجربه زیسته مردم، مشروعیت فرهنگی را تضعیف میکند.
در عینحال باید توجه داشت که بازسازی ساختار فرهنگی جامعه، تا حد زیادی در بستر قدرت و منافع جمعی شکل میگیرد. بههم تنیدگی دانش و قدرت این اقتضا را دارد که هر تلاشی برای بازتعریف فرهنگ، ناگزیر با بازتوزیع قدرت همراه باشد. از این رو، اگر بخواهد بازسازی صرفاً از بالا و بدون مشارکت واقعی کنشگران اجتماعی انجام شود، اغلب به بازتولید نمادین و نه تغییرات و تحولات واقعی میانجامد. در مقابل، فرآیندهایی که امکان گفتوگو، نقد و مشارکت اجتماعی را فراهم میکنند، ظرفیت بیشتری برای ایجاد تحول پایدار را خواهند داشت.
تاکید بر این است که، بازسازی ساختار فرهنگی جامعه، یک پروژه خطی و کوتاهمدت نیست، بلکه فرایندی تدریجی، چندلایه و گاه متناقض است. موفقیت این فرایند در گرو توانایی جامعه در حفظ هسته معنایی و آرمانهای اولیه و در عین حال انعطافپذیری در شکلها و مصادیق آنهاست. به بیان دیگر، رمز حیات و سرزندگی انقلاب در طول زمان ایناست که بتواند میان وفاداری به اصول و سازگاری با واقعیتهای نوین جهان تعادل برقرار کند؛ تعادلی که نه با بازگشت صرف به گذشته حاصل میشود و نه با گسست کامل از آن، بلکه از دل گفتوگوی مداوم میان آرمانهای اصلی انقلاب و مولفههای تحولی جدید پدید میآید.











