حکمرانی بیمنطق و استعمار ذهنی در جامعه غرب
نوشتاری از دکتر سید حسین فخرزارع مدیر گروه فرهنگ پژوهی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
امروزه دنیای معاصرهمگام با پیوند و پیوستگی شدیدی که با اشکال گوناگون مدرنیت برقرار کرده، زیست جهان انسانها را عمیقا دستخوش چالشهای عمیق و بحرانهای معناداری نموده است.
فاصلهای که امروزه در جهان زندگی انسانها با نظامهای حاکم بر آنها مشاهده میکنیم حاصل نوعی عدم اعتدال در ترکیب این دو مفهوم است.
هر نظام فرهنگی، سیاسی، حقوقی و اقتصادی برای دوام و استمرار خود لاجرم باید به بنیادیترین عامل ماندگاری خود که رسیدگی به جهان زیست واقعی انسانهاست توجه لازم داشته باشد.
عاملی که در شرایط کنونی با گذر تاریخ، به فاصله هرچه بیشترش با نظامات حاکم بر خود منجر شده و پیامدهای دهشتزایی داشته است.
از نگاه برخی جامعهشناسان معاصر، منشاء ساختارهایی همچون نظام سیاسی، نظام حقوقی، اقتصادی و غیره درون زیست جهان است و ایندو از ریشههای مشترک روییدهاند، ولی این ساختارها با بسط بیرویة و تحمیل خود، مسیرشان را از زیست جهان دور و جدا کرده و به گسست و انفکاکی درمانناپذیر مبتلا شدهاند.
دنیای زندگی به عنوان فضایی برای ارتباطات، فرهنگ و ارزشهای مشترک تعریف میشود اما نظام و ساختارها بهصورت بوروکراتیک عمل کرده و به تدریج کنترل دنیای زندگی را بهدست گرفته و آنرا تحت استعمار خود کشاندهاند؛ بدینسبب است که تمام ارزشها و روابط انسانی در قالب بازار و ساختارهای رسمی جایگزین شده و معنای واقعی روابط انسانی از چشماندازهای سخت اقتصادی وسیاستی در معرض فشار قرار گرفته است.
روابط انسانی هرچه غیر قابل انعطافتر، ناقصتر و ضعیفتر باشد، زیست جهان انسانها بیشتر در آستانة انحلال قرار میگیرد. امروزه جامعة غرب، بهویژه ایالات متحده که مهد بوروکراسی است، این انفکاک را بیش از هر جامعة دیگری احساس میکند.
بوروکراسی شدید حاصل نوعی ناعقلانیت است که با ایجاد اختلالات در تخصیص منابع، کاهش انگیزه نوآوری و تضعیف پاسخگویی، تعامل انسانها و حتی محیط زیست را با تهدیدات جدی روبرو میکند.
این وضعیت به از دست رفتن اعتماد عمومی، افزایش فساد، و گسترش فعالیتهای بیپروای محیطی منجر میشود که در نهایت به فروریزی یا ضعف جهان زندگی انسانها میانجامد.
انسان غربی که سالهای سال با استعمار جهان خود روبرو بوده، انتظار میرفت با عقلانیکردن زیستجهان خود، ساختارهای متبوع را نیز به یک عقلانیت نسبیی وادار سازد اما نه تنها چنین نشد بلکه به طور حادتری به انتخاب ناشایستهترین فرد و سخیفترین عنصر خود مبادرت کرد و بحران را حادتر از آنچه در جامعه غرب پیشبینی میشد، نمود.
از نگاه جامعهشناختی روشنترین مسیر پیشنهادی برای حل چنین معضل و بحرانی این است که اولا هم نظام و هم زیستجهان، خود را به عقلانیتی موجه نزدیک ساخته و پابهپای هم پیش بروند و ثانیا زمینههای تقویت حس اعتماد به نظامها و به آنها که مسئول کنترل آنها هستند را در خود بیشتر کنند.
در واقع سرشت شرایط کنونی چنین اقتضا میکند که به متخصصان و منتخبان خود اعتماد کند. مثلا لازم است آحاد جامعه اطمینان حاصل کنند که فردی که حاکمیت دستگاهی را به دست گرفته، مانند کاپیتان زیردریایی هستهای، سر خود برای حملهای بیمحابا تصمیم نخواهد گرفت یا مانند یک خلبان بدون هماهنگی لازم، در فرودی ناشیانه، جان سرنشینانش را به خطر نمیاندازد.
اما تاسفبار اینکه در جهان غرب بهرغم شکافی که میان نظامها و زیستجهان انسانها ایجاد شده و جهان زندگی مستعمرة ساختارهای حاکم شده، نه تنها تلاشی برای کسب چنین عقلانیتی حاصل نشده و نظام غرب به درمان این سرطان حاد فرهنگی و اجتماعی مبادرت نکرده، بلکه ناانسانِ مخبولِ بیخردِ ناقص عقلی مانند ترامپ را در رأس حاکمیت خود قرار داده که صرفنظر از منطق سودجوییاش، هیچ عقلانیتی را برنتافته و جای هیچ اعتمادی را در تمام معادلاتی که انجام میدهد فرو نگذاشته است
ترامپ میوة یک ساختار بهشدت بوروکراتیک، منفعتگرا و مادیاندیش، و عریانشدة منطق تمدن غرب و حاصل یک جامعة بهشدت بحرانزدة اخلاقی است که هرگونه کنش و تعاملی با او از سوی هر ملتی باید با بیاعتمادی و بدبینی کامل صورت گیرد.










