جنگ و آگاهی؛ با ایرانیان وطن فروش چه کنیم؟
نوشتاری از دکتر مهدی مظفری نیا عضو شورای علمی گروه غرب شناسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
۱.جنگ در آستانه بود و نبود است؛ مرگ و زندگی؛ سرنوشت. پس اگر در آن درگیر باشی، بیشتر از هر چیزی انسان را یادآور میشود. یادآور اینکه «آیا از جای درستی آمدهام؟ و جایی که هستم درست است؟»
در این لحظه خیلی از عوامل غیرمعرفتی که در معرفت اثرگذارند از کار میافتند. نه اینکه در جنگ پروپاگاندا نباشد و ما سحر رسانه نشویم؛ اما قدرت آن کمتر میشود.
این لحظه در جنگ های کلاسیک و نظامی به این صورت است که عوامل غیرمعرفتی که در معرفت اثرگذارند از کار می فاتند یا تا حد زیادی اثرگذاری خود را از دست میدهند. اما در جنگهای نوین در قرن بیست و یکم حالت ترکیبی دارند و میدان جنگ فقط عرصه نظامی نیست.
در واقع نوعی درهمتنیدگی میان عرصه های نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی وجود دارد و جنگ متناسب با روند نظامی خود عوامل غیرمعرفتی ویژهای را برمیسازد.
این امر البته محصول تجارب ایالات متحده و غرب از جنگ جهانی دوم و سپس دوران جنگ سرد است. بسط و گسترش روان شناسی اجتماعی در آمریکا در همین بستر رقم خورد و امروزه در تلاقی با علوم شناختی و سیابرنتیک وضعیت پیچیدهتری یافته است. مفهوم هایپررئالیتی بودریار و آنچه در مقاله جنگ خلیج فارس گفته است را باید در همین راستا فهمید.
۲. سالهاست که رسانههای دشمن، تعداد زیادی از ایرانیان را سحر و جادو کردهاند. به بیان دیگر تولید آگاهی کاذب نمودهاند. رسانههایی که دائما تصویری چرک از ایران نشان میدهند و ایرانیان ناخوشنود از جبر طبیعی و تاریخیشان، و دلبسته به ظاهر زندگی غربی، دائما با هول، آن را مصرف و نشخوار میکنند به امید آنکه انقطاع حاصل شود و مبادا تعلق فرهنگی_تاریخی «خود»شان را یادآور شوند و اینگونه خود را کر و کور میسازند.
این کری و کوری نوعی نهایدینه شدن وضعیت تودهای در این گروه است. عوامل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی گوناگونی سبب عمیق شدن وضعیت تودهای این افراد میشود.
۳. عمده این اگاهی کاذب بر قدرت و شکستناپذیری غرب سیاسی و اینکه راهی «جز او» و «در او» نداریم استوار است. البته که آن روی سکه قدرت غرب، ترس ماست. لذا بنیان این آگاهی، ترس است.
۴. در این فضا، یعنی فضای ترس شبیه به وضع طبیعی هابز، حق با قدرت است؛ یا حق، همان قدرت است؛ یا قدرت، لباس حق بر تن میکند. به زبان عامه چون آمریکا زور دارد پس حق با اوست؛ الحق لمن غلب.
۵. در فضای ترس، فضلیت و رذیلت تهی از معنا میگردد. و به تعبیری، برعکس. از این رو، اینکه اکثر رهبران غرب سیاسی فاسد و افراد سوءاستفادهگری هستند و حتی خودشان (ایرانزادگان) به رذائل اخلاقی مانند گی (ک.و.ن.ی بودن) بودن، افتخار میکنند، نه تنها نقطه ضعف نیست، بلکه نوعی پیشرفت تلقی میشود. پس هیچگونه نمیتوان آنها را به فضلیت دعوت کرد.
۶. در جهان ماکیاولی و نه از دید ماکیاولی، منطق مواجهه با این نوع بشر، چنگ و دندان شیر نشان دادن و ترساندن است. جز با نمایش اقتدار و شکست آمریکا، آگاهی جدیدی ایجاد نمیشود. بویژه آنکه اینکه همواره تعداد شهدای ما بیشتر از کشتههای آنهاست، به نوعی اقتدار ما را زیر سوال برده است.
آگاهی جدید، افسار این افراد را مهار کند. و اکنون که تلاش بیش از ۵۰ ساله سنتکام در منطقه از بین رفته وقت این کار است.
۷. اکنون که جمعیت این منافقین در اثر هجمه رسانهای و فشار اقتصادی رو به افزایش است و این رسانهها سعی میکنند آن جماعت را ایزوله کنند تا صدایی دیگر را نشنوند و نیز در زمان صلح مقابله با آنها دشوار است، زمان پرداختن به آنهاست. با خیانت خواسته و ناخواسته آنها بود که جنگ شد و حتی تسریع شد. و متاسلانه در مماشات سالهای اخیر با آنها، توهم توانایی تغییر پیدا کردهاند. اینها دو دستهاند؛ کینتوز و فریبخورده.
۸. با قشر لجوج و کینتوز باید محکم برخورد کرد و البته روی نمایش این اقتدار برای لایه فریبخورده و غیرلجوج باید مهرورزانه باشد، شاید بتوان آنها را که به دلیل آگاهی جدید، متزلزل شدهاند به تجمعات کشاند. باید برای آن فکری کرد.
بویژه الان که نظام ضرباتی خورده و تا حدی عصبانیت آنها از اوضاع اقتصادی تخلیه شده است. جنگ فرصتی دوباره برای آمیختگی اجتماعی است.
آمیختگی اجتماعی همراه با اقتدار، آگاهی را اصلاح میکند. این امر سهلِ ممتنع است. برای تحقق این هدف باید در نظر داشت که آمیختگی اجتماعی امری دارای درجه و مراتب است.
انتظار برای دریافت پاسخ مثبتِ کامل از این نیروها در لحظه، سبب شکست این طرح اجتماعی میشود. باید میدان این نزاع را فراتر از زمان و مکان جغرافیایی جنگ نظامی دید و در دوران پساجنگ مراحل این آمیختگی اجتماعی را تکمیل کرد.











