ذاتگرایی خام در دولت هوشمند
نوشتاری از دکتر محمد محمدینیا، عضو هیأت علمی گروه غربشناسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
در بحث درباره هوش مصنوعی، دولت هوشمند و حکمرانی هوشمند، نخستین پرسشی که باید به آن پاسخ داد این است که آیا اساساً این پدیدهها دارای ذات هستند یا خیر. به نظر میرسد در فضای دانشگاهی امروز، بهویژه در مطالعات فناوری، دو رویکرد افراطی شکل گرفته است. گروهی فناوری را دارای ماهیتی ثابت، مستقل و تعیینکننده میدانند و گروهی دیگر اساساً هرگونه سخن گفتن از ذات را ناممکن یا غیرعلمی تلقی میکنند. مسئله اینجاست که هر دو رویکرد، بهرغم تفاوتهای ظاهری، ما را از فهم خود پدیده دور میکنند.
آنچه من از آن با عنوان «ذاتگرایی خام» یاد میکنم، ناظر به همین تلقی نخست است؛ تلقیای که گمان میکند فناوری، هوش مصنوعی یا دولت هوشمند، دارای ماهیتی مستقل از تاریخ، جامعه و روابط انسانیاند. در این نگاه، گویا فناوری از درون خود، منطق و ارادهای مستقل دارد و جامعه ناگزیر باید خود را با آن تطبیق دهد. نتیجه چنین برداشتی، نوعی جبرگرایی فناورانه است که در آن، انسان و جامعه به تدریج به حاشیه رانده میشوند.
در مقابل، واکنشی نیز شکل گرفته که هرگونه سخن گفتن از ذات را به منزله بازگشت به متافیزیک تلقی میکند. بر اساس این رویکرد، هیچ حقیقت پایداری وجود ندارد و هر آنچه هست، صرفاً مجموعهای از گفتمانها، روایتها یا برساختهای اجتماعی است. اگرچه این نگاه توانسته است بخشی از ذاتگرایی کلاسیک را نقد کند، اما خود با دشواری دیگری مواجه میشود؛ زیرا دیگر نمیتواند میان نمودهای مختلف یک پدیده و سازوکارهای عمیقتر شکلگیری آن تمایز بگذارد.
به نظر من، راه سومی وجود دارد که میتوان آن را در سنت دیالکتیکی هگل، مارکس و لوکاچ جستوجو کرد. در این سنت، سخن گفتن از ذات به معنای سخن گفتن از یک جوهر ثابت، تغییرناپذیر و فراتاریخی نیست. ذات، اگر بخواهیم از این سنت استفاده کنیم، چیزی است که تنها در متن روابط اجتماعی، در دل تاریخ و در قالب یک کلیت اجتماعی معنا پیدا میکند. به همین دلیل است که میتوان از «هستی رابطهای» سخن گفت.
وقتی از هستی رابطهای سخن میگوییم، منظور این نیست که واقعیتی در خارج وجود ندارد یا همه چیز صرفاً محصول ذهن و زبان است. برعکس، مقصود آن است که واقعیت اجتماعی همواره در شبکهای از روابط تاریخی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی شکل میگیرد و بیرون از این روابط قابل فهم نیست. دولت، فناوری، بازار، قانون و حتی خود انسان را نمیتوان همچون اشیایی مستقل مطالعه کرد؛ هر یک در نسبت با دیگری و در متن یک کلیت اجتماعی معنا مییابند.
از این منظر، فناوری نیز ذاتی مستقل از جامعه ندارد. هوش مصنوعی نه موجودی خودمختار است و نه نیرویی که از بیرون تاریخ بر جامعه تحمیل شده باشد. آنچه ما امروز به عنوان هوش مصنوعی میشناسیم، محصول مجموعهای از روابط اقتصادی، مناسبات قدرت، سازمانهای علمی، سرمایهگذاریهای کلان، نظامهای آموزشی، ساختارهای حقوقی و نیازهای تاریخی جوامع معاصر است. اگر این روابط تغییر کنند، فناوری نیز دگرگون خواهد شد.
همین مسئله درباره دولت هوشمند نیز صادق است. گاهی چنین تصور میشود که دولت هوشمند صرفاً نتیجه پیشرفت فناوری اطلاعات است؛ گویی با ورود هوش مصنوعی، دولت نیز به صورت طبیعی هوشمند خواهد شد. اما این تلقی، خود نمونهای از ذاتگرایی خام است. دولت هوشمند پیش از آنکه یک مسئله فناورانه باشد، یک مسئله اجتماعی است. نوع سازمان قدرت، الگوی حکمرانی، ساختارهای اداری، فرهنگ نهادی، رابطه دولت و جامعه و حتی تصور ما از شهروندی، همگی در شکلگیری آن نقش دارند.
به همین دلیل، اگر تنها به فناوری توجه کنیم و سایر روابط اجتماعی را نادیده بگیریم، در واقع پدیده را از کلیتی که آن را تولید کرده است جدا کردهایم. این همان چیزی است که سنت دیالکتیکی نسبت به آن هشدار میدهد. هیچ پدیده اجتماعی را نمیتوان در انزوا فهمید؛ زیرا هر پدیده، گرهگاهی از مجموعهای از روابط است که در طول تاریخ شکل گرفتهاند.
از اینجا میتوان به نقد دیگری نیز رسید. در بسیاری از مطالعات مربوط به دولت هوشمند، گویی با یک مدل جهانشمول روبهرو هستیم که میتواند بدون توجه به زمینههای تاریخی و اجتماعی، در هر کشوری اجرا شود. حال آنکه اگر دولت را یک هستی رابطهای بدانیم، روشن میشود که هیچ الگوی واحدی برای همه جوامع وجود ندارد. دولت هوشمند در هر جامعه، متناسب با تاریخ، فرهنگ، اقتصاد، ساختار قدرت و تجربه زیسته آن جامعه شکل میگیرد.
بنابراین، بحث اصلی صرفاً بر سر استفاده یا عدم استفاده از فناوری نیست. مسئله این است که فناوری در خدمت چه نوع روابط اجتماعی قرار میگیرد و چگونه در درون یک کلیت تاریخی معنا پیدا میکند. از همین رو، پرسش اصلی نباید این باشد که «هوش مصنوعی چه میتواند بکند؟»، بلکه باید پرسید «هوش مصنوعی در متن کدام نظم اجتماعی، کدام الگوی قدرت و کدام مناسبات انسانی عمل میکند؟»
اگر این پرسش نادیده گرفته شود، ناخواسته فناوری را به یک فاعل مستقل تبدیل کردهایم؛ در حالی که فناوری همواره درون شبکهای از روابط انسانی عمل میکند. همانگونه که دولت را نمیتوان بیرون از جامعه فهمید، فناوری را نیز نمیتوان بیرون از مناسبات اجتماعی فهمید. هر دو، محصول فرایندهایی تاریخیاند و هر دو در متن روابطی شکل میگیرند که آنها را به وجود آورده و بازتولید میکنند.
از این منظر، مفهوم ذات نه تنها کنار گذاشته نمیشود، بلکه معنای تازهای پیدا میکند. ذات دیگر نام یک جوهر پنهان یا حقیقتی ثابت نیست، بلکه نام آن دسته از روابط بنیادینی است که یک پدیده را در طول تاریخ تولید و بازتولید میکنند. به همین دلیل، ذات همواره تاریخی، رابطهای و اجتماعی است. اگر این روابط دگرگون شوند، خود پدیده نیز دگرگون خواهد شد.
از این رو، نقد ذاتگرایی خام به معنای نفی ذات نیست. آنچه باید کنار گذاشته شود، تصور ایستا و جوهری از ذات است، نه خود مفهوم ذات. اگر ذات را به معنای روابط مولد و تاریخی یک پدیده بفهمیم، آنگاه میتوانیم هم از جبرگرایی فناورانه فاصله بگیریم و هم از نسبیگراییای که هرگونه واقعیت عینی را انکار میکند. در این صورت، دولت هوشمند و حکمرانی هوشمند نه اشیایی مستقل، بلکه پدیدههایی خواهند بود که تنها در متن کلیت اجتماعی و تاریخی خود قابل فهماند.
اگر فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطیِ پایه دولت هوشمند را به مثابه یک هستی رابطهای و تاریخی بفهمیم، پرسش دیگری مطرح میشود: آیا چنین برداشتی به نسبیگرایی منتهی خواهد شد؟ آیا وقتی میگوییم فناوری و دولت فقط در متن روابط اجتماعی قابل فهماند، در واقع هرگونه حقیقت و واقعیت عینی را انکار کردهایم؟
پاسخ من منفی است. آنچه در برخی روایتهای پساساختارگرا مشاهده میشود، فروکاستن همه چیز به رابطه و گفتمان است؛ گویی هیچ عینیتی بیرون از زبان و قراردادهای اجتماعی وجود ندارد. اما سنتی که از آن دفاع میکنم، دقیقاً برعکس، بر عینیت واقعیت اجتماعی تأکید دارد. سخن بر سر آن نیست که واقعیت صرفاً ذهنی یا قراردادی است، بلکه بر سر این است که خودِ روابط اجتماعی واقعیت دارند و مادیت دارند. عینیت، در این تلقی، از روابط اجتماعی جدا نیست، بلکه درون همان روابط تحقق پیدا میکند.
برای روشنتر شدن این موضوع میتوان به مفهوم سرمایه اشاره کرد. سرمایه نه یک شیء فیزیکی است که بتوان آن را همچون یک ابزار مستقل مطالعه کرد و نه صرفاً یک مفهوم ذهنی یا قراردادی. سرمایه یک رابطه اجتماعی واقعی است که آثار مادی، تاریخی و عینی دارد. بنابراین رابطهای بودن، به معنای نفی عینیت نیست؛ بلکه خودِ روابط، واقعیت عینی جامعه را میسازند. از همین رو، دفاع از هستی رابطهای به هیچ وجه به معنای پذیرش نسبیگرایی نیست.
بر همین اساس، سنت فلسفیای که ذات را مجموعهای از ویژگیهای ثابت، جهانشمول، فراتاریخی و مستقل از شرایط تاریخی و اجتماعی میداند، دیگر برای فهم پدیدههایی مانند فناوریهای نوین و حکمرانی هوشمند کفایت نمیکند. به گمان من، این تلقی سنتی از ذات، به صورت ناخودآگاه در بسیاری از برداشتهای رایج درباره هوشمندسازی حضور دارد. گویی فناوری دارای ماهیتی از پیش تعیینشده است که میتوان آن را از یک جامعه به جامعهای دیگر منتقل کرد و انتظار داشت همان نتایج را نیز به همراه آورد. همین تلقی است که آن را «ذاتگرایی خام» مینامم.
در نتیجه، خروج از ذاتگرایی خام به معنای ورود به ضدذاتگرایی نیست. مسئله، حذف مفهوم ذات نیست؛ بلکه بازاندیشی در معنای آن است. ذات را باید نه به عنوان یک جوهر مستقل، بلکه به عنوان شبکهای از روابط تاریخی و اجتماعی فهمید که یک پدیده را امکانپذیر میکنند و آن را در طول زمان بازتولید میکنند.
اگر این برداشت را بپذیریم، پیامدهای مهمی برای فهم دولت و حکمرانی خواهد داشت. در فلسفه سیاسی مدرن، با وجود اختلافهای فراوان میان متفکران، دولت معمولاً به عنوان یک ذات سیاسی مستقل فهمیده شده است. هابز دولت را تجسم عقلانیت سیاسی میداند؛ روسو آن را بیان اراده عمومی تلقی میکند؛ و هگل، با همه پیچیدگیها و تنوع تفسیرهایی که از اندیشه او وجود دارد، دولت را عالیترین تجلی روح عینی و تحقق آزادی میداند. با وجود تفاوتهای جدی میان این دیدگاهها، در همه آنها دولت نوعی منزلت هستیشناختی مستقل پیدا میکند.
اما اگر دولت را از منظر هستی رابطهای بنگریم، این نسبت دگرگون میشود. در اینجا دیگر دولت منشأ جامعه نیست، بلکه خود محصول شکل تاریخی جامعه است. به جای آنکه دولت را فاعل اصلی و جامعه را محصول آن بدانیم، باید این رابطه را وارونه کنیم و دولت را برآمده از سازمانیافتگی نیروهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی جامعه تلقی کنیم.
بر این اساس، دولت هوشمند نیز دارای ذاتی ثابت نیست. نمیتوان تصور کرد که الگویی جهانشمول از هوشمندی وجود دارد که بتوان آن را، مستقل از زمینههای تاریخی و اجتماعی، به هر کشوری منتقل کرد و تنها با مدیریت برخی چالشها از منافع آن بهرهمند شد. البته مقصود این نیست که دولت بیماهیت است. سخن بر سر این است که ماهیت دولت را باید در شبکهای از روابط اجتماعی، اقتصادی، حقوقی، فناورانه و فرهنگی جستوجو کرد؛ شبکهای که پیوسته در حال تولید و بازتولید است.
به همین دلیل، دولت لیبرال قرن نوزدهم، دولت رفاه قرن بیستم، دولت نئولیبرال دهههای پایانی قرن بیستم و آنچه امروز از آن با عنوان دولت هوشمند یاد میکنیم، همگی دولتاند، اما هیچیک دارای ذاتی ثابت و تغییرناپذیر نیستند. هر یک در متن آرایش خاصی از نیروهای اجتماعی و در یک کلیت تاریخی متفاوت پدید آمدهاند. آنچه این اشکال مختلف دولت را به وجود میآورد، نه یک جوهر ثابت، بلکه مجموعهای از تعینها، روابط درونی و سازوکارهایی است که در یک دوره تاریخی مشخص شکل گرفته و تا زمانی که توان بازتولید خود را دارند، آن صورت از دولت را نیز حفظ میکنند.
از این منظر، ذات نه در پشت روابط اجتماعی قرار دارد و نه مستقل از آنهاست؛ بلکه خودِ روابط است. بنابراین، برای مثال، جمهوری فرانسه پس از انقلاب یا دولت جمهوری سوم را باید حاصل توازن نیروهای اجتماعی و طبقاتی ویژهای دانست که در آن دوره تاریخی در اروپا شکل گرفته بودند. همین منطق را میتوان درباره دولت نئولیبرال یا دولت هوشمند نیز به کار برد. هر یک از این اشکال دولت، حاصل توازن نیروهای اجتماعی مشخص و محصول یک کلیت تاریخی معین هستند. بنابراین نمیتوان با این پیشفرض که فناوری هوشمند دارای ذاتی جهانشمول است، آن را به یک دولت ـ ملت دیگر منتقل کرد و انتظار داشت همان نتایج را به بار آورد. این دقیقاً همان چیزی است که از آن با عنوان ذاتگرایی خام در حکمرانی هوشمند یاد میکنم.
در پایان، مایلم بر یک نکته تأکید کنم. بسیاری از نظریههای رایج درباره حکمرانی هوشمند، آگاهانه یا ناآگاهانه، دولت را نهادی جهانشمول و عقلانی فرض میکنند که در همه جوامع کمابیش به یک صورت عمل میکند. من با این برداشت موافق نیستم. دولت هوشمند نیز مانند هر شکل دیگری از دولت، حامل منافع اجتماعی مشخص، تعارضهای اجتماعی مشخص و نیروهای تاریخی مشخص است. هیچ دولتی بیرون از این مناسبات وجود ندارد.
اگر دولت را تنها به عنوان مجموعهای از فناوریها یا سازوکارهای اداری ببینیم، از مهمترین مسئله غفلت کردهایم؛ اینکه هر شکل از حکمرانی بر بستر روابط اجتماعی معینی استوار است و حامل نوعی جهتگیری اجتماعی و ایدئولوژیک است. از همین رو، مسئله اصلی در بحث حکمرانی هوشمند صرفاً توسعه فناوری نیست، بلکه شناخت روابط اجتماعیای است که این فناوریها در دل آنها شکل گرفتهاند و همان روابط را نیز بازتولید میکنند.
به گمان من، پرسش اساسی امروز این نیست که آیا باید به سوی حکمرانی هوشمند حرکت کرد یا نه؛ بلکه این است که در دل این حکمرانی پلتفرمی، چه روابط اجتماعی تازهای در حال شکلگیری و بازتولید است؟ این همان پرسشی است که در سالهای اخیر، بهویژه از دهه ۲۰۱۰ به بعد، در ادبیات نظری مورد توجه قرار گرفته و پاسخهای متفاوتی به آن داده شده است. در ایران نیز، پیش از هر اقدام اجرایی، باید این پرسش در سطح نظری با دقت بیشتری بررسی شود. تنها در این صورت است که میتوان درباره دولت هوشمند، نه به عنوان یک الگوی وارداتی، بلکه به عنوان صورتی از دولت که بر پایه شرایط، روابط و امکانات تاریخی جامعه ایران شکل میگیرد، سخن گفت.











