چرا غرب با ما می جنگد؟

چرا غرب با ما می جنگد؟
نوشتاری از دکتر عبدالوهاب فراتی عضو هیأت علمی گروه سیاست پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی؛

شاید شما هم مانند من از خود پرسیده باشید: چگونه ممکن است تمدنی که میراث دار سقراط و افلاطون و ارسطو است، به اینجا برسد؟ چگونه غربی که فلسفه اش سرشار از گفتگو درباره «خوبی» و «عدالت» بود، اکنون با خونسردی تمام از جنایات جنگی حمایت میکند، دیکتاتورها را در آغوش می کشد، رئیس جمهور یک کشور را می‌رباید، معترضان خیابانهای خود را با خشونت سرکوب می کند، و در برابر کشتار مردم غزه سکوت اختیار می کند؟ این پرسش تنها یک پرسش سیاسی نیست. پرسشی است درباره سرنوشت یک تمدن، درباره مسیری که فلسفه پیمود و اکنون به اینجا رسیده است.

در یونان باستان، بزرگترین پرسش فیلسوفان این بود که : «چگونه باید زیست؟» سقراط حاضر بود بمیرد اما از جستجوی حقیقت دست نکشد. افلاطون می کوشید شهری بسازد که در آن عدالت حکم فرما باشد. ارسطو اخلاق را در پیوند با سیاست و غایت انسانی تعریف می کرد. فلسفه در یونان باستان در پیوند با «اخلاق» و «سیاستِ خوب» معنا می یافت. اما در غرب مدرن، مسیر تغییر کرد. دکارت وقتی تاکید کرد که «من می اندیشم، پس هستم.» این جمله که به ظاهر ساده می آمد، اما انقلابی بزرگ بود. دکارت «اندیشیدن» را از «زیستنِ درست» جدا کرد. او عقل را به ابزار شناخت جهان تبدیل نمود، نه به راهنمای زندگی اخلاقی. این روند ادامه یافت. بعدها نیوتن جهان را چون ماشینی بزرگ تصور کرد که با قوانین ریاضی کار می کند. کم کم، عقل دیگر در جستجوی «حقیقتِ خوب» نبود، بلکه در پی «تسلط بر طبیعت» بود. آنچه رخ داد، «جدایی حقیقت از خوبی» بود. از دکارت تا نیوتن، عقل تبدیل شد به ابزار محاسبه و تسلط بر طبیعت. این عقلِ محضِ ریاضی وار، آهسته آهسته از اخلاق و غایت شناسی جدا شد و به چیزی بدل گشت که فیلسوفان مکتب فرانکفورت «عقلانیت ابزاری» نامیدند؛ عقلی که نمی داند «چرا» باید کاری کرد، فقط میداند «چگونه» آن را بهتر انجام دهد.

نیچه، در پایان قرن ۱۹ فریاد برآورد: «خدا مرده است.» اما مقصود او صرفاً نابودی دین نبود. او می‌گفت آن منبع فراتاریخی که به زندگی و اخلاق معنا می‌بخشید، از میان رفته است. دیگر هیچ «حقیقت مطلق» و «خیر نهایی‌ای» وجود ندارد. با مرگ خدا، قدرت تنها ماند. قدرت دیگر نیازی به توجیه اخلاقی نداشت. هابز، قرن‌ها پیش پیش‌بینی کرده بود که در چنین جهانی، «انسان، گرگ انسان» می‌شود. و چنین نیز شد. اکنون غرب در عرصه بین‌المللی همچون همان گرگی رفتار می‌کند که هابز توصیف کرده بود. از اسرائیل حمایت می‌کند چون منافعش اقتضا می‌کند، نه چون اسرائیل عادل است. دیکتاتورها را در آغوش می‌کشد چون نفت دارند، نه چون دموکرات هستند. رئیس‌جمهور یک کشور (ونزوئلا) را می‌رباید چون جرات مقاومت دارد، نه چون قانون چنین اجازه می‌دهد. به ایران اسلامی حمله می کند نه بخاطر آنکه به سلاحی که می سازد بلکه به دلیل تفاوتی که با آنان در نحوه زیستن دارد و ده‌ها فاجعه اخلاقی دیگر که در این چارچوب نه «انحراف»، بلکه «نتیجه منطقی» این فلسفه است.

وقتی ارزش‌ها بی‌بنیان شدند، دیگر «وجدان اخلاقی جمعی» نمی‌تواند در برابر جنایات جنگی یا حمایت از دیکتاتوری بایستد؛ چرا که معیار مشترکی برای «خوب» و «بد» جهانی باقی نمانده است. در واقع، در جهان امروز، آزادی من (به ویژه اگر غربی باشم) ارزش مطلق است. اما حقوق تو (اگر فلسطینی، یمنی، ایرانی، لبنانی ونزوئلایی، یا حتی معترض خیابان‌های پاریس باشی) ارزش چندانی ندارد. هنگامی که حقوق بشر مانع منافع راهبردی (مثل حمایت از اسرائیل) شود، بی‌درنگ نادیده گرفته می‌شود. این نشان می‌دهد که این ارزش‌ها، برای غرب تاکتیک اند و نه استراتژی. این نشان می دهدکه دیگر اخلاق، به‌مثابه یک «محدودیت متعالی»، وجود ندارد.

و اکنون به نقطه‌ای می‌رسیم که شاید برای برخی از شما شگفت‌انگیز باشد: درست در زمانی که جهان چنین می‌نمود که چاره‌ای جز تسلیم در برابر این منطق نیست، انقلاب اسلامی در ایران رخ داد. انقلابی که در حقیقت، شورشی علیه باطن غرب بود. اکنون شاید برای شما روشن شده باشد که چرا غرب این‌چنین با ایران دشمنی می‌کند. این دشمنی نه بر سر برنامه هسته‌ای و نه بر سر حقوق بشر و نه بر سر تروریسم بلکه بر سر این است که انقلاب اسلامی، روایت غرب از جهان را به چالش کشیده و هر روز آن را بر ملا می سازد. این انقلاب بر خلاف فوکویاما که مدعی «پایان تاریخ» و پیروزی نهایی لیبرال‌دموکراسی بود طی پنج دهه مقاومت، نشان داد که تاریخ هنوز می‌تواند مسیرهایی کاملاً متفاوت و متضاد با غرب بپیماید.

این یک «شکست معرفتی» برای غرب بود. انقلاب اسلامی ثابت کرد که دین نه تنها نمرده، که می‌تواند قدرتمندترین نیروی اجتماعی برای تغییر و مقاومت باشد. در واقع دشمنی غرب با ایران، همه ناشی از این هراس است که الگوی ایران به دیگر ملت‌ها سرایت کند. اگر دیگر ملتها ببینند که می‌توان بدون وابستگی به غرب، زندگی کنند، آنگاه معماری قدرت جهانی فرو می‌ریزد. و دقیقاً همین‌جاست که غرب عصبانی می‌شود. زیرا انقلاب اسلامی ثابت کرده است که می‌توان «طور دیگری» زندگی کرد. شاید جالب باشد بدانید که غرب خود نیز از این وضعیت رنج می‌برد. بسیاری از روشنفکران و فیلسوفان غربی، از همین تناقض‌ها مى‌نالند. هابرماس، از «بحران مشروعیت» در جوامع غربی سخن می‌گوید. مک‌اینتایر، نشان می‌دهد که اخلاق در غرب به پاره‌پاره‌هایی تبدیل شده که دیگر نمی‌تواند راهنمای زندگی باشد. تیلور، از «دلتنگی برای معنا» در جهان مدرن می‌نویسد. اینان همه نشانه‌های یک بحران عمیق هستند. بحرانی که ریشه در همان جایی دارد که عقل از اخلاق جدا شد، دین به حاشیه رانده شد، و انسان به مصرف‌کننده‌ای تنها و سرگردان تبدیل گشت. پس اگر بپرسید چرا غرب این‌چنین شده است، پاسخ این است: چون راهی را پیمود که در آن، عقل، اخلاق، دین و معنویت را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. و اگر بپرسید چرا غرب با ایران چنین دشمنی می‌کند، پاسخ این است:

چون ایران یادآوری می‌کند که راه دیگری هم هست. انقلاب اسلامی، در حقیقت، دعوتی است به بازگشت. بازگشت به پرسش‌های بنیادین انسان. اگر این متن را خواندید و پرسشی در ذهنتان نقش بست، بدانید که در مسیر درستی گام برداشته‌اید. فلسفه با پرسش آغاز می‌شود. پرسش از «چرایی» وضع موجود. و شاید بزرگ‌ترین دستاورد انقلاب اسلامی برای ما ایرانیان، همین بوده است: اینکه به ما آموخت می‌توان پرسید، می‌توان نقد کرد، می‌توان راهی دیگر جست. و اگر روزی در کلاس درس یا محفلی دوستانه، کسی از شما پرسید «چرا غرب این‌گونه است؟» یا «چرا با ما دشمنی دارند؟»، شاید بتوانید این متن را برایش روایت کنید. روایتی از یک انسان شرقی که دل در گرو حقیقت دارد و چشم به راه جهانی عادلانه‌تر.