وجوهِ مبارزه با امپریالیسمِ فرهنگی در اندیشه‌ی امام خامنه‌ای

محمدوحید سهیلی

به گزارش روابط عمومی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، حجت‌الاسلام دکتر محمد وحید سهیلی، مدیر گروه غرب‌شناسی پژوهشگاه، در هم اندیشی علمی میراث اجتماعی و تمدنی رهبر شهید(ره) که یکشنبه و دوشنبه و ۸ تیــر ماه ۱۴۰۵ در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی دفتر تهران  و قم برگزار شد،با تاکیدبر نامه‌هایی که ایشان به جوانانِ غربی نوشته‌اند. ایشان در ۱۵ سالِ اخیر (از اوایلِ دهه‌ی ۱۳۹۰) چندین نامه به جوانانِ غربی داشته‌اند که آخرینِ آنها، در اوجِ اتفاقاتِ فلسطین و غزه، برنامه‌ریزی و نگاشته شد. به‌نظرِ من، جایِ تأسف است که به این نامه‌ها و محتوایِ آنها، آن‌گونه که شایسته است، ضریبِ داده نشده و از این بستر برای یک گفت‌وگویِ انتقادی و قوی، استفاده‌ی چندانی نشده است؛ هم از سویِ نخبگان و هم از سویِ مسئولین و برنامه‌ریزانِ حوزه‌ی سیاست. در حالی که ظرفیت‌هایِ فراوانی در این نامه‌ها وجود دارد و امیدوارم که از این به‌بعد، پاسداریِ بیشتری از این گنجینه‌ی باقی‌مانده صورت گیرد.

پیشینه‌ی تاریخیِ سیاستِ نامه‌نگاری در جهانِ اسلام

نخستین نکته‌ای که باید به آن توجه کرد، این است که الگویِ سیاست‌ورزیِ نامه‌نویسی، سابقه‌ای دیرینه در میانِ علمایِ اسلام داشته است. برای نمونه، شیخ‌الشریعه‌ی اصفهانی، در سالِ ۱۳۳۸ قمری، نامه‌ای تهدیدآمیز به فرماندارِ انگلیسیِ عراق نوشت و با استناد به ارزش‌هایِ انسانی، عدالت و آزادیِ عقیده، به مقابله با استعمارِ انگلیسی در عراق برخاست. این نامه‌ها، گاهی دفاعی و گاهی تهاجمی بوده و با شخصیت‌هایِ فرهنگی، سیاسی و حتی شخصیت‌هایی از فرهنگ و تمدنِ غربِ مدرن، ردوبدل شده است.

۲-۱. نسبتِ زبان و قدرت در فرهنگِ اسلامی و غربی

یکی از نکاتِ بنیادین در تحلیلِ این نامه‌نگاری‌ها، نسبتِ «زبان و قدرت» است. این مسئله، برمی‌گردد به تفاوتِ بنیادینِ نگاهِ اسلامی و نگاهِ غربی به نسبتِ زبان و قدرت:

  • در فرهنگِ غربی (به‌ویژه الگویِ آمریکایی): قدرت، از طریقِ زبان، وانمودهایی را می‌سازد و بدونِ پشتوانه‌ی حقیقی، اموری را برمی‌سازد و به‌تعبیرِ برخی از اندیشمندان (نظیرِ بودریار)، «وانموده‌هایی» را شکل می‌دهد. قدرت، از این طریق، خود را اعمال می‌کند.
  • در فرهنگِ اسلامی و مبتنی بر بنیان‌هایِ اندیشه‌ی اسلامی: امر، معکوس است. حقیقت، در قالبِ زبان بروز و ظهور پیدا می‌کند و آن زبان، با گفتمانی که شکل می‌دهد، منشأِ قدرت می‌شود. پشتوانه‌ی زبان، حقیقت است؛ زبان، امری صرفاً برساختی نیست، بلکه امری حقیقی و اعتباری است. این پشتوانه‌ی حقیقت است که در زبان و کلام بروز می‌یابد و منشأِ شکل‌گیریِ قدرت می‌شود.

بنابراین، این نامه‌ها را باید نامه‌ای تهاجمی تلقی کرد؛ تهاجمی به آن تمدنی که می‌خواهد الگویِ قدرتِ ساختگیِ خود را بر دیگران تحمیل کند. این نامه، به الگویِ قدرتِ ساختگیِ تمدنِ غربی که با آن، جوامع و فرهنگ‌هایِ دیگر را سرکوب می‌کند، حمله می‌کند. پشتوانه‌ی این قدرتِ زبانی، ریشه در حقیقت دارد؛ مفاهیمی که در این نامه‌ها به‌کار رفته، استناداتی است که ریشه در واقعیت‌هایِ تاریخی دارد و قابلِ بررسی و استدلال است. این، در واقع، نوعی «جنگِ حقیقت با وانمودها»ست؛ در یک‌سو، قدرتی که بر وانموده‌ها و برساخت‌هایِ موهوم تکیه دارد، و در سویِ دیگر، قدرتی که بر حقیقت تکیه می‌کند.

۳. انتخابِ هوشمندانه‌ی مخاطب: جوانانِ غربی

نکته‌ی دوم، انتخابِ مخاطب است. یکی از امتیازاتِ نامه‌هایِ امام شهید نسبت به برنامه‌نگاری‌هایِ دیپلماتیکِ مشابه (مثلاً با پاپ، کلیسا، واتیکان، یا شخصیت‌هایِ فکری و سیاسی)، انتخابِ مخاطب است. به‌نظرِ من، این نامه‌ها، خطاب به عمومِ جوانانِ غربی نوشته شده است و این، یک نکته‌ی بسیار مهم است. نامه به جوانانِ غربی، در واقع نامه به «دیگریِ خصم» نیست. ادبیات و روحِ حاکم بر این نامه‌ها نشان می‌دهد که مخاطب، کسانی هستند که هم‌سَنخ و هم‌دغدغه‌ی ما هستند. نوعِ گفت‌وگو، گفت‌وگو با فردی است که دغدغه‌هایِ مشترکی با ما دارد، نه دیگریِ خصم.

در آخرین نامه، ایشان، کسانی را که برای غزه و فلسطین به میدان آمده‌اند، کتک خورده‌اند و اذیت شده‌اند، «ملحق به جبهه‌ی بزرگِ مقاومت» می‌کنند. یعنی آن‌ها را از جنسِ جریانِ مقاومت می‌بینند، در مقابلِ جریانِ حاکمی که دارد فرهنگِ غیرانسانیِ خود را بر بقیه‌ی انسان‌ها، حتّی بر جوانانِ کشورهایِ خودش، تحمیل می‌کند.

این انتخاب، نه‌تنها هوشمندانه است، بلکه فراتر از هوشمندی، یک بنیانِ روش‌شناختی دارد. در سیستمی که قدرت، همه‌چیز را سرکوب کرده و انسانیت‌زدایی می‌کند، و از همه‌ی امور، معنا‌زدایی می‌کند (چنانکه امرِ ملکوتی را نفی می‌کند و حتّی در وجهِ مادیِ امور، هر معنایِ ارزشمندی را سلب می‌کند)، تنها گروهی که می‌تواند عاملیت داشته باشد و بتوان با آن، بر اساسِ نقاطِ مشترکِ انسانی، واردِ تعامل و هم‌افزایی شد، جوانان هستند. چراکه به‌تعبیرِ ادبیاتِ دینی، جوان، همچنان فطرتی سالم دارد، هرچند که بمبارانِ اطلاعاتیِ سنگینی را تحمّل می‌کند.

وقتی بمبارانِ اطلاعاتیِ سنگینی که نسبت به یک جوان و نوجوانِ اروپایی و آمریکایی صورت می‌گیرد را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که بسیاری از عمومِ مردم، جوانان و نوجوانان، تحتِ فشار، کنترل و سرکوبگریِ ناظر به ارزش‌هایِ حقیقی هستند. وضعیتِ آن‌ها، از کسانی که در یک قبیله‌ی دورافتاده در گوشه‌ای از آفریقا زندگی می‌کنند، بدتر است؛ چراکه آن فرد، در موقعیتِ صفر قرار دارد، اما جوانِ آمریکایی یا اروپایی، در موقعیتِ منفی قرار دارد؛ چنان بمبارانِ اطلاعاتِ غلط و مدیریتِ افکار صورت می‌گیرد که اصلاً به اندیشیدنِ درست درباره‌ی حقیقتِ اسلام، نمی‌رسد.

در این وضعیت، تنها گروهی که می‌تواند اندکی عاملیت داشته باشد و امکان دارد که ما بتوانیم لایه‌هایِ فطریِ انسانیتِ او را – که سرکوب شده و تا حدِّ زیادی از کار افتاده – فعال کنیم، جوانان هستند. لذا، مخاطبِ نامه، جوانان قرار می‌گیرند؛ جوانانی که نه‌تنها در مقابلِ ما نیستند، بلکه ایشان آن‌ها را از خودِ ما می‌دانند و دارای فطرتی می‌بینند که با ما نقطه‌ی اشتراکِ زیادی دارد. با سیاستِ «زبانِ قدرتِ ریشه‌دار در حقیقت»، تلاش می‌شود که آن‌ها را متوجّه کنیم، به میدان بیاوریم و فعال سازیم.

۴. چیستیِ امپریالیسمِ فرهنگی

نکته‌ی بعدی، تبیینِ مفهومِ «امپریالیسمِ فرهنگی» است. وقتی از امپریالیسمِ فرهنگی سخن می‌گوییم، به‌ویژه با تأکید بر آمریکا، باید به این نکته توجه کنیم که آمریکا، وجهِ ایده‌آل و عریانِ بسیاری از خصوصیات و ویژگی‌هایی است که در غربِ مدرن، تمنا می‌شد. به‌نظر می‌رسد که بسیاری از آرمان‌هایِ مدرن، در خودِ اروپا به‌طورِ کامل محقق نشد، اما به‌دلایلی، در آمریکا تحقق یافت.

این آمریکا، حیاتِ خود را وابسته به آن می‌بیند که افراد، در وضعی کنترل‌شده قرار گیرند و سبکِ زندگیِ ویژه‌ای داشته باشند که با نظامِ سرمایه‌داریِ آمریکایی، هماهنگ باشد. برای نمونه، ترکیبِ بر ارزش‌هایِ خانواده، با آن سبکِ زندگیِ آمریکایی که متناسب با نظامِ سرمایه‌داریِ آمریکاست، هماهنگیِ چندانی ندارد. لذا، مفهومِ «خانواده» حذف نمی‌شود، اما در سیال‌ترین و مبهم‌ترین معنایِ خود قرار می‌گیرد و وجوهِ معناییِ انسانی، ارزشی و اخلاقیِ آن، تا حدِّ زیادی خالی می‌شود. بسیاری از حوزه‌ها و مسائلِ دیگر نیز از همین سنخ هستند؛ یعنی فرهنگ، ارزش‌ها، سبکِ زندگی و الگویِ زیست، باید متناسب با ساختارِ نظامِ سرمایه‌داری باشد و نظامِ سرمایه‌داری، از طریقِ ابزارهایِ خود، این هماهنگی را ایجاد می‌کند.

۴-۱. تقدمِ امپریالیسمِ فرهنگی بر امپریالیسمِ اقتصادی

امپریالیسمِ فرهنگی، از امپریالیسمِ اقتصادی، مهم‌تر است؛ چراکه آن الگویِ نظامی یا اقتصادی که غرب (و به‌ویژه آمریکا) می‌خواهد بر کشورهایِ دیگر تحمیل کند، زمانی اثرگذار خواهد بود که انسان‌ها، منقاد شده باشند و امپریالیسمِ فرهنگی، کارِ خود را کرده باشد. آنچه آمریکا را همچنان سرپا نگه داشته، اقتصادِ آمریکا نیست؛ آنچه قدرتِ آمریکا را حفظ می‌کند، اقتصاد یا قدرتِ نظامیِ آن نیست، بلکه فرهنگ است. چهره‌سازیِ نمادینی که آمریکا از خود در رسانه‌ها انجام می‌دهد، برای خود، تولیدِ قدرتِ نظامی و اقتصادی می‌کند. دلار، اگرچه نمادِ قدرتِ اقتصادیِ آمریکاست، اما پشتوانه‌اش امری حقیقی نیست؛ پشتوانه‌اش، برساخت‌هایِ روانی و رسانه‌ایِ خود آمریکاست که آن را به پشتوانه‌ی دلار تبدیل کرده است.

۴-۲. گسستِ قدرتِ اقتصادی و فرهنگی

برخی از تحلیلگران معتقدند که یکی از مشکلاتِ دنیایِ امروز، گسستِ میانِ قدرتِ اقتصادی و قدرتِ فرهنگی است؛ یعنی قدرتِ اقتصادی در یک جا جمع می‌شود و قدرتِ فرهنگی در جایِ دیگر شکل می‌گیرد. این گسست، چالش‌ها و خلأهایی را ایجاد کرده است. آمریکا، در وضعیتِ کنونی، آخرین سنگری که دارد حفظ می‌کند، امپریالیسمِ فرهنگی است. فرهنگ در اینجا، به‌معنایِ متعالیِ آن فهمیده نمی‌شود؛ بلکه به‌معنایِ وانموده‌ها، نشانه‌ها و برساخت‌هایی است که ریشه در حقیقت ندارند و برساخت‌هایی ناب و موهوم هستند.

۵. نامه‌ی سالِ ۱۳۹۴؛ هجومِ نرم و سرکوبِ تکثراتِ واقعی

در نامه‌ی سالِ ۱۳۹۴، پس از بحث درباره‌ی تروریسم و نقطه‌ی اشتراکِ ما با جوانانِ غربی در مبارزه با آن، ایشان به نکته‌ای اساسی توجه می‌دهند: فرهنگ‌هایِ کوچک و محلی که هرکدام دارای استقلال، تبار و تاریخِ خاصی هستند، زیرِ فشارِ یک امپریالیسمِ فرهنگی، در حالِ له‌شدن و نابودی هستند. ایشان می‌فرمایند:

«متأسفانه این ریشه‌ها، طیِّ سالیانِ متمادی، به‌تدریج در اعماقِ سیاست‌هایِ فرهنگیِ غرب نیز رسوخ کرده و یک هجومِ نرم و خاموش را سامان داده است.»

این هجومِ نرم، حتّی خودِ جوانِ غربی را نیز قربانی کرده است. ایشان به فعالیت‌هایِ تروریستی و اسلام‌هراسیِ موجود در کشورهایِ غربی اشاره می‌کنند و می‌فرمایند که بسیاری از کشورهایِ دنیا به فرهنگِ بومی و ملیِ خود افتخار می‌کنند؛ فرهنگ‌هایی که در عینِ بالندگی و زایش، صدها سال، جوامعِ بشری را تغذیه کرده‌اند و دنیایِ اسلام نیز از این امر مستثنا نبوده است.

در دوره‌ی معاصر، جهانِ غرب، با بهره‌گیری از ابزارهایِ پیشرفته، بر «شبیه‌سازی» و «همانندسازیِ فرهنگی» پافشاری می‌کند؛ یعنی همه، باید یک الگویِ واحد و ازپیش‌تعیین‌شده را بپذیرند. ایشان تأکید می‌کنند که غرب، مدّعیِ تکثر و تنوع است، اما دروغ می‌گوید؛ چراکه تکثرها و تنوع‌هایِ واقعی – که به‌نحوِ طبیعی و خودانگیخته در طولِ تاریخ شکل گرفته‌اند و ریشه در سنت‌ها، عقلانیت‌ها و فرهنگ‌هایِ اصیل دارند – را سرکوب می‌کند. به‌جای آن، برای پاسخ‌گویی به حسِّ تنوع‌طلبی، «تکثرهایِ قلابی» (مانندِ تکثرِ اقلیت‌هایِ جنسیتی) را ایجاد می‌کند.

ایشان، تحمیلِ فرهنگِ خود بر سایرِ ملل و کوچک‌شمردنِ فرهنگ‌هایِ مستقل را «یک خشونتِ بسیار زیانبار» تلقی می‌کنند. وقتی از خشونت سخن می‌گوییم، لایه‌ی جنگ مطرح می‌شود. اما جنگ، فقط جنگِ نظامی نیست؛ لایه‌ی عمیق‌ترِ آن، جنگِ فرهنگی است. طنز، تحقیرِ فرهنگ‌هایِ غنی و اهانت به محترم‌ترین بخش‌هایِ آنها، در حالی صورت می‌گیرد که فرهنگِ جایگزین، هیچ‌گونه ظرفیتِ جانشینی ندارد.

۵-۱. دو عنصرِ اصلیِ فرهنگِ غربی: پرخاشگری و بی‌بندوباریِ اخلاقی

ایشان به دو عنصرِ اصلیِ فرهنگِ غربی اشاره می‌کنند که متأسفانه به مؤلفه‌هایِ اصلیِ آن تبدیل شده است: پرخاشگری و بی‌بندوباریِ اخلاقی. رسانه‌هایِ غربی، مدام این دو را بازتولید می‌کنند. برای نمونه، سینما در آمریکا، بر اساسِ خشونت و شهوت، شکل گرفته است. این، همان نکته‌ای است که باید به آن توجه کنیم؛ یعنی معنایِ جنگ و نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با دیگری (غرب) را مشخص می‌کند.

این نامه، لایه‌بندیِ غرب را به‌خوبی نشان می‌دهد و مشخص می‌کند که با کدام بخش از غرب می‌توان گفت‌وگو کرد و با کدام بخش، خصومت داریم. به‌عبارتی، این نامه، یک الگویِ سیاسی در نسبتِ با «دیگری» ایجاد می‌کند. همان‌گونه که اساتیدِ پیشین (نظیرِ آقایانِ دکتر رمضانی و دکتر عالمی) به وجوهِ درونیِ تمدن اشاره کردند، این نامه، به وجوهِ «دیگریِ این تمدن» می‌پردازد و وجوهِ ارتباط و نسبتِ ما را با این دیگری، تبیین می‌کند.

۶. جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

در مجموع، می‌توان گفت که نامه‌هایِ امام شهید به جوانانِ غربی، یک پروژه‌ی راهبردی در مواجهه با امپریالیسمِ فرهنگی است که بر پایه‌ی چند مؤلفه‌ی اساسی استوار است:

۱. بازگشت به نسبتِ اصیلِ زبان و قدرت در فرهنگِ اسلامی: یعنی زبانِ مبتنی بر حقیقت، در برابرِ زبانِ مبتنی بر وانموده.

۲. انتخابِ هوشمندانه‌ی مخاطب: جوانانِ غربی به‌عنوانِ گروهی که همچنان فطرتی سالم دارند و می‌توان با آن‌ها بر اساسِ نقاطِ اشتراکِ انسانی، واردِ گفت‌وگو شد.

۳. تشخیصِ امپریالیسمِ فرهنگی به‌عنوانِ مهم‌ترین لایه‌ی سلطه: که پیش‌نیازِ تحمیلِ نظامِ اقتصادی و نظامیِ غرب است.

۴. افشایِ خشونتِ پنهانِ فرهنگی: یعنی هجومِ نرم و خاموشی که فرهنگ‌هایِ اصیل و مستقل را نابود می‌کند و به‌جایِ تکثراتِ واقعی، تکثراتِ قلابی را جایگزین می‌سازد.

۵. ترسیمِ الگویی از جنگِ فرهنگی: که در آن، جنگ، صرفاً نظامی نیست، بلکه مواجهه‌ی حقیقت با وانمود، و اصالت با برساختِ موهوم است.

این نامه‌ها، نه‌تنها یک اقدامِ دیپلماتیک، بلکه یک سندِ راهبردی برای مواجهه‌ی تمدّنیِ جمهوریِ اسلامی با غربِ مدرن و امپریالیسمِ فرهنگیِ آن به‌شمار می‌روند.