واکاوی جنگ تمدنی ایران و غرب؛ ماهیت، ریشه‌ها و افق‌های آینده

به گزارش روابط عمومی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، گروه مطالعات پیشرفت و تمدن پژوهشگاه در چارچوب رسالت اصلی گروه — یعنی واکاوی زمینه‌های تاریخی تمدن نوین اسلامی و شناسایی عوامل پیشبرنده و بازدارنده در مسیر پیشرفت و استقلال جامعۀ ایران — مصاحبه ای را با جناب آقای دکتر محسن ردادی، مدیر گروه مطالعات انقلاب اسلامی پژوهشگاه ترتیب داده است.

در این میان، مسئلۀ «جنگ کنونی ایران با آمریکا و اسرائیل» به عنوان نقض حاکمیت ملی و استقلال راهبردی ایران، بازنمایی رویارویی دو گفتمان «تبعیت و وابستگی» در برابر «استقلال، مقاومت و خودباوری» تلقی می‌شود. اکنون از شما می‌خواهیم به پرسش‌های محوری مصاحبه پاسخ گویید.

محور اول: تعریف و مبانی نظری جنگ تمدنی

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، تعریف دقیق شما از «جنگ تمدنی» چیست و چه تفاوت‌های بنیادینی با جنگ‌های مرسوم دارد؟ آیا اساساً می‌توان منازعه امروز ایران با آمریکا و اسرائیل را در چارچوب «جنگ تمدنی» تحلیل کرد یا این تحمیل مفهومی بر واقعیت سیاسی است؟ شاخص‌های عینی این نوع جنگ کدام‌اند؟

دکتر ردادی: بسم الله الرحمن الرحیم. به نظر بنده، منازعه کنونی ایران با آمریکا و اسرائیل قطعاً در چارچوب «جنگ تمدنی» قابل تحلیل است. این یک تحمیل مفهوم بر واقعیت نیست. وقتی شخصیتی مانند ترامپ، رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، صراحتاً از «نابودی تمدن ایران» سخن می‌گوید، دیگر نمی‌توان این رویارویی را صرفاً یک جنگ سیاسی، اقتصادی یا سرزمینی تلقی کرد.

تفاوت بنیادین جنگ تمدنی با جنگ‌های مرسوم در این است که در جنگ تمدنی، هدف نهایی، نابودی الگوی زیست، ارزش‌ها، روایت‌های تاریخی و هویت یک تمدن است، نه صرفاً تصرف خاک یا تغییر دولت. شاخص‌های عینی این نوع جنگ نیز بسیار آشکار است. یکی از مهم‌ترین شاخص‌ها، ائتلاف‌سازی‌های نوین بین‌المللی است. در دوره حاضر، ما شاهد هستیم که روسیه و چین به گونه‌ای بی‌سابقه در کنار ایران قرار گرفته‌اند. این ائتلاف، صرفاً یک همکاری راهبردی یا تاکتیکی نیست؛ این ائتلاف از سرِ درک ماهیت تمدنیِ جنگ شکل گرفته است. چین و روسیه دریافته‌اند که اگر از طریق ایران نتوانند بر غرب غلبه کنند، امکان بقای تمدن خودشان نیز با تهدید جدی مواجه خواهد شد.

وضعیت کنونی، نزاع دو تمدن متفاوت در کنار یکدیگر نیست؛ بلکه زلزله‌ای تاریخی در حال وقوع است: تمدن غرب در آستانه افول، با کاهش قدرت و توانمندی مواجه شده و در نقطه حیاتی و کانونی یعنی ایران، تلاش می‌کند ضربه نهایی را وارد کند.

محور دوم: بررسی تداوم تاریخی (از هخامنشیان تا امروز)

 ادعای «جنگ غرب با ایران از زمان هخامنشیان» تا چه حد مستند تاریخی دارد؟ در دوره ساسانیان، تقابل با روم شرقی را می‌توان تمدنی دانست؟ در دوران اسلامی، تقابل با غرب مسیحی چه نقشی در شکل‌گیری هویت تمدنی «ایران در برابر غرب» داشت؟ و چرا برخی گفتمان‌های سیاسی در ایران معاصر به یونان و روم باستان به عنوان «اجداد تمدنی غرب» ارجاع می‌دهند؟

دکتر ردادی: بنده ترجیح می‌دهم به جای ورود جزئی به همه این دوره‌های تاریخی – که خود نیازمند فرصتی جداگانه است – بر یک نکته‌ی روش‌شناختی تأکید کنم: آنچه امروز به عنوان «جنگ تمدنی غرب با ایران» می‌شناسیم، الزاماً به معنای یک خط مستقیم و پیوسته از هخامنشیان تاکنون نیست؛ اما به طور قطع، ریشه‌های ماهیت سلطه‌جویانه تمدن غرب را می‌توان در سنت یونانی-رومی جستجو کرد. از این رو، ارجاع به یونان و روم باستان به عنوان «اجداد تمدنی غرب» در گفتمان سیاسی ایران معاصر، یک ساختار اسطوره‌ای صرف نیست؛ بلکه اشاره به تبار معرفتی و فرهنگیِ غربِ مدرن دارد.

اما مهم‌تر از مرور تاریخ، درک این واقعیت است که تمدن‌ها ذاتاً با یکدیگر سرجمع دشمنی ندارند. به عنوان مثال، تمدن چین هیچ‌گاه نگاه سلطه‌گرانه به ایران نداشته و هرگز به ایران حمله نکرده است. تمدن ایران نیز در طول تاریخ – با وجود جنگ‌هایی که به دلایل ژئوپلیتیک یا دفاعی داشته – هرگز یک تمدن تهاجمی و سلطه‌جو نبوده است. مشکل اصلی، یک تمدن خاص به نام «تمدن غرب» است که خصلت ذاتی آن، سلطه‌جویی، تحقیر دیگران و نابودی تمدن‌های رقیب است. بنابراین تقابل ایران و غرب، ریشه در همین خصلت ساختاری دارد، نه صرفاً در رقابت‌های کهن سرزمینی.

محور سوم: نسبت جنگ تمدنی با «جنگ وجودی» و تمامیت آن

آیا جنگ تمدنی ذاتاً یک «جنگ وجودی» است که هر تمدنی برای بقای خود ناگزیر به نابودی طرف مقابل است؟ بر اساس نظریه هانتینگتون، آیا این جنگ پایان‌پذیر است یا بی‌انتها؟ و آیا امکان «نه جنگ و نه صلح» (آتش‌بس دائمی) در این نوع جنگ وجود دارد؟

دکتر ردادی: بنده با این نظر مطلق که بقای یک تمدن منوط به نابودی فیزیکی تمدن دیگر باشد، موافق نیستم. خیر، جنگ تمدنی ضرورتاً به معنای «نفی مطلق دیگری» نیست. می‌توان آن را در یک طیف قرار داد: از رقابت تمدنی برای اثبات برتری تا جنگ وجودی برای نابودی. آنچه امروز می‌بینیم، نزدیک به سویه‌ی وجودیِ آن است، اما نه به دلیل قاعدهای کلی، بلکه به دلیل خصلت خاصِ تمدن غرب.

نظریه «برخورد تمدن‌ها»ی هانتینگتون را تا حدودی درست می‌دانم، اما با یک قید اساسی: تمدن‌ها امکان زیست مسالمت‌آمیز در کنار یکدیگر را دارند، به شرط آن‌که هیچ‌یک ماهیت تهاجمی و سلطه‌گر نداشته باشد. اگر تمدن غرب آنقدر مهاجم نبود، بقیه تمدن‌ها می‌توانستند به راحتی در کنار هم زندگی کنند. اما در شرایط موجود که تمدن غرب اوج خود را پشت سر گذاشته و در مسیر نزول است، برخوردهای تند، خشن و نظامی اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

برای روشن شدن مطلب، از دو استعاره استفاده می‌کنم:
نخست: در یک باغچه، گیاهان مختلف می‌توانند کنار هم زندگی کنند، مگر آنکه یکی از آنها «علف هرز مهاجمی» باشد که بقای خود را در نابودی دیگران ببیند.
دوم: در یک زیست‌بوم طبیعی، تا زمانی که یک درنده (گرگ یا پلنگ) در میان گیاهخواران وجود داشته باشد، امکان زندگی مسالمت‌آمیز وجود نخواهد داشت، مگر با نابودیِ آن درنده یا بیرون کشیدن دندان‌های نیشش.

بنابراین، امکان «نه جنگ و نه صلح» در بلندمدت وجود ندارد. نمونه‌ی جنگ‌های صلیبی به ما می‌آموزد که تا وقتی یک تمدن، ماهیت تهاجمی خود را حفظ کند، آتش‌بس‌ها موقتی و شکننده هستند و دیر یا زود درگیری از سر گرفته می‌شود. تنها زمانی که تمدن مهاجم یا مغلوب شود یا دست از سلطه‌جویی بردارد، می‌توان از پایان واقعی جنگ سخن گفت.

محور چهارم: امکان مصالحه، گفتگو و پایان جنگ

در نظریه روابط بین‌الملل، آیا مصالحه در یک جنگ تمدنی امکان‌پذیر است؟ تجارب تاریخی مانند صلح وستفالی یا رابطه چین و غرب را چگونه تحلیل می‌کنید؟ آیا در اندیشه سیاسی اسلام و غرب مدرن، ظرفیت نظری برای «پذیرش دیگری تمدنی» وجود دارد؟ نقش دیپلماسی عمومی و تبادلات دانشگاهی در کاهش دوگانه «ما در برابر غرب» چیست؟

دکتر ردادی: پاسخ به این سؤالات نیازمند تفکیک میان دو سطح «امکان نظری» و «امکان عملی» است.

از حیث نظری، ظرفیت پذیرش دیگری تمدنی در اندیشه اسلامی (به ویژه در تشیع) وجود دارد. اسلام بر مدارا، تعاون و زیست مسالمت‌آمیز با غیرمسلمانانی که سلطه‌جویی نمی‌کنند، تأکید دارد. اما در تمدن غرب مدرن (لیبرالیسم)، وضعیت متفاوت است؛ ذات لیبرالیسم بر تفوق ارزش‌ها، اقتصاد و سیاستِ خود بر دیگران بنا شده است. از این رو، غرب مدرن ذاتاً سازش‌ناپذیرتر است.

از حیث عملی، آیا گفتگو و مصالحه ممکن است؟ بله، اما تنها در صورتی که تمدن غرب خصلت تهاجمی خود را از دست بدهد. این تغییر بسیار دشوار است، زیرا سلطه‌جویی در تکوین و تکامل تمدن غرب ریشه دارد. اما تجاربی مانند صلح وستفالی – که به جنگ‌های سی ساله میان مسیحیان کاتولیک و پروتستان پایان داد – یک مصالحه‌ی سیاسی بود، نه تمدنی؛ زیرا طرفین در چارچوب یک تمدنِ مشترک مسیحی باقی ماندند. رابطه چین و غرب در دهه‌های اخیر نیز از سرِ مصلحت‌اندیشی اقتصادی شکل گرفت، نه تغییر در ذات سلطه‌جوی غرب.

بنابراین، دیپلماسی عمومی، تبادلات دانشگاهی و فرهنگی تا پیش از تغییر ماهیت غرب، ابزارهای بسیار محدودی هستند. این ابزارها در جنگ تمدنی معمولاً به بازتولید همان آرایش نظامی و تقابل منجر می‌شوند، نه کاهش آن. شرط اصلی مصالحه، نه مذاکره، بلکه تغییر در موازنه‌ی قدرت و شکست پروژه‌ی سلطه‌جویی غرب است.

پرسش پایانی و جمع‌بندی

اگر بازیگران اصلی جنگ (ایران، آمریکا، اسرائیل) امروز بخواهند از جنگ تمدنی به جنگ سیاسی تنزل دهند، اولین گام عملی چه باید باشد؟ و چه افقی را برای پایان این جنگ ترسیم می‌کنید؟

دکتر ردادی: اولین گام عملی، «کشیده شدن دندان‌های نیش تمدن غرب» است که امروز آمریکا نماد آن است. اگر آمریکا متقاعد شود که دیگر هیچ افقی برای سلطه‌جویی وجود ندارد و با تمام توان نظامی و منابع خود – از اسلحه و علم تا اقتصاد – به جنگ تمدن اسلامی آمده و نتوانسته موفق شود، آنگاه ناگزیر خواهد شد روش دیگری را بیاموزد: یادگیری زندگی در کنار سایر تمدن‌ها.

این فرایند، شاید یک قرن به طول بینجامد. امیدواری بنده این است که نتیجه مهم این جنگ، صرفاً نابودی اسرائیل یا اصلاح موقت آمریکا نباشد، بلکه یک «تغییر تمدنی» در خود غرب رخ دهد. پس از آن، جهانی عاری از جنگ‌های گسترده و رابطه‌ی سلطه و سلطه‌پذیری شکل خواهد گرفت. تا آن روز، هرگونه مصالحه با تمدنی که به دنبال زیر یوغ بردن دیگران است، نه‌تنها سودمند نیست، بلکه موجب تقویت همان نظام سلطه خواهد شد.

والسلام علیکم و رحمه الله.